تبليغاتX
فانوس فریاد

 

آن جايي كه حق در كار باشد، با هر قوه اي مخالفت ميكنم. ازهمه چيز ميگذرم، نه زن دارم، نه پسر دارم، نه دختر دارم، هيچ چيز ندارم.... مگر وطنم را كه در جلوي چشمم دارم.

                                                                    دكتر مصدق در بيدادگاه نظامي شاه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 15:13  توسط دبير  | 

هيچكس

نميداند

هيچكس نميداند چي شد،  نه من ميدانم كه آخرين روزها چه به روزگار خالهام  آوردند و نه  لادن ميداند با دائي اش چكار كردند،  هروقت من از مامانم پرسيدم خاله پريام كجاست مامانم روشو كرد اونور و رفت سرشو به كاري مشغول كرد و مادر جونم با گوشه چارقدش اشكشو پاك كرد،  چند روز پيش دوباره از مامانم پرسيدم خالهام كجاست؟ دوباره مامانم خودشو مشغول كرد، رفتم توي صورتش نگاه كردم گريه ميكرد، بهش گفتم مامان من ميدونم، لادن  بهم گفته  ما هم ميخوايم براي مراسم بيايم، مامانم گفت باشه ،  فعلا كمي بيرون باش، ميدونستم ميخواد گريه كنه و نميخواستم بذارم، توي اتاق موندم.  بغلش كردم باهم گريه ميكرديم، گفتم مامان ميتونم باهاتون بيام؟ گفت آره تو ديگر بزرگ شدي!  يك بار ديگه به من نگاه كرد اين بار خوشحال بود و انگار چيزي توي ذهنش بود كه نميخواست به من بگه!

جمعيت خيلي زياد بود، لادن را پيدا كردم، هردو خيلي خوشحال بوديم كه آمده بوديم، خيلي ديگر از جوانها هم آمده بودند، گفتم يادم باشد به مامانم بگويم چرا تا حالا نگذاشته من به اين مراسم بروم؟

من هرچه ميتوانستم گل خريده بودم، احتمالا هركس هرچقدر داشت گل خريده بود، گلها رنگارنگ و بيشترش قرمز و زرد بودند، من و لادن گلها را به شگل بتهاي روي زمين ميگذاشتيم

 

 چند نفر گلها را كنار ديوار گذاشتند، بعضي ها گلها را روي زمين خواباندند، از دور نگاه ميكردم، توي دلم ميگفتم خاله تو كجايي؟ بعد ديدم يك مادر هم دارد همين را براي پسرش ميگويد، يكي ديگر يكي ديگر... پدر پيري كه آنجا بود نزديكم آمد و گفت دخترجان همه جا هستند، شهيد كه جا ندارد، اين نشانه اش است، تو هر جا ميخواهي گلت را برايش بگذار او خودش ميآيد برميدارد، اصلا شايد بهتر باشد همه جا را پر گل كنيم و همين كار را كرديم، انبوه گل همه جا را پر كرده بود، همه سطح خاوران گل بود، من هر جا مادرها را ميديدم خيلي دلم ميگرفت ، و خيلي دلم ميسوخت، ميآمدند وعكس بچههايشان را از روي سينهشان برميداشتند و روي سينه خاك ميگذاشتند.

 

 يك مادر عكسي كه دستش بود چندين نفر بودند، من اصلا تحمل نداشتم نزديكش شوم،   يكي از مادران تنها نشسته بود كنار عكس پسرش كنار يك تل گل....

 و يك مادر كه رفت كنار عكس پسرش نشست همانجا سرش گيج رفت و افتاد،  من و مادرم رفتيم برايش  آب و گلاب برديم  و هوشش آورديم، مادر هربار كه اينجا ميآيد فشارش بالا ميرود و سرش گيج ميرود و زمين ميخورد.

 

به مادر گفتم مادر اينجا پسرتون است، گفت نميدانم ولي اينجا كه ميام سرم گيج ميرود و ديگه نميتونم ادامه بدم،

 حتما بچهام اينجاست!

آقاي س، يك كناري ايستاده بود و نگاه ميكرد، زير لب زمزمه ميكرد، رفتم نزديك ...  ميگفت: همه شون بخاطر حفظ حرمت  كلمه آزادي شهيد شدند، حرمت يك كلمه!

علي رفته بود كنار ديوار را پر از گل كرده بود، گلهاي علي كنار ديوار ايستاده بود، خودش ميگفت اينجا صحنه اعدام گلهاست.

 

لادن گلها را انبوه كنار هم توي خاك دسته كرده بود، گفت اينجا  محل كاشتن گلهاست، من ميكارم بارور ميشود.

حسين اسمش، اسم دايي حسينش بود، سعي ميكرد هر جاي خاك كه گل نيست آنجا را پر كند، ميگفت همه جا هستند.

صداي فلوت آقاي رضواني هم سوز داشت، هم ساز و هم آواز، توي دلم انگار با اون همه آنهايي كه بودند ولي ما نميديديم،  جانبخش سرود ميخواندند.

سرآيد زمستون شكوفد بهارون

گل سرخ خورشيد شكوفد شب رسد به پايون!

من فقط وقتي كه همه دستهاشون رو تو هم گره كردند و يك مسير رو گرفتند و جلو رفتند دلم راحت شد.  اين حركت براي من خيلي معني داشت، خيلي زياد.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 14:55  توسط دبير  | 

هيچكس

مرگ بر گردانندگان تماشاخانه هاي جنايت.  اونقدر متزلزل و بي ثبات هستن كه برا ي سر پا نگه داشتن خودشون هيچ راهي  جز حاكم كردن ترس و دلهره بر قلبها نميشناسن. اما اراده اي هست كه كسب و كار اين جلادان مرگ خو رو كساد ميكنه. صخره با صلابتي هست كه موج اعدامها رو پس ميزنه. طنيني هست كه فرمان بمير رو نفي ميكنه و تلاش از پي زيستن رو در رگ و پي اين سرزمين  ترويج ميكنه. اين همون اراده اي هست كه يكبار در فريادهاي دانشجويان بروز ميكنه يكبار در خشم كارگران و يكبار در خنده مجيد كاووسي فر. جواني كه با لبخندش مرگ رو تحقير كرد و هيمنه پوشالي حاكمان و قاضي جنايتكارشان رو در هم شكست

با دهان بسته در گذرگاه دار ميخندي

در غوغاي دروغها راست گفتي

و بي خوف از مرگ براي زندگي آواز خواندي

تنها راستي اين جهان دروغ آواز تو بود

كه گفتي مردانه ميميرم                                     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 14:51  توسط دبير  | 

سخن تازه گفتن دشوار است.بخصوص در اين سرماي استخوان سوزي که بيداد مي کند در کوچه هاي صداي اجتماعي ما.بخصوص در اين چهار ديواري تنگي که ما را نمي خواهند.سخن گفتن مان،فکر کردن مان،آرزو کردن مان و حتي بودن مان را.اين را حالا مدتيست همه مي دانيم.با اينهمه،شايد همين تلاش صاحب قدرتان براي خاموش کردن مان باشد که وا مي داردمان به اثبات هنوز زنده بودن.شايد همين اصرارشان بر اينکه هيچ چشمي نباشد که ببيندشان و بپايد شان ،انگيزه مان مي شود براي نظارت بر عملکرد نهادهايي که بايد توسط صاحبان اصلي دانشگاه انتخاب شوند.اين را مي دانيم که بقايشان در خاموشي ماست.و مي دانيم که در اين رهگذر از هيچ رفتار غير انساني ابايي ندارند؛از تحصيل محروممان مي کنند، ازورودمان به دانشگاه جلوگيري مي کنند،در اعطاي توبيخ و تهديد و تذکر هم که ديگر گشاده دستي شان زبانزد خاص و عام شده.بي هيچ احساس مسئوليت در قبال قانون و وجدان انساني.بي هيچ ترسي از مرجعي که بايد پاسخگويش باشند.که براي حاکم کردن خفقان مرگ آور، تشويق و ترفيع هم پاداش مي گيرند ،نه که توبيخ شوند.شبها را خواب به چشم ندارند از خيالات “برخورد با اخلال گران”.خيال ها مي بافند که چطور و چقدر بترسانندمان.نقشه ها مي کشند که ديگر از چه ابزاري بهره بجويند براي تحت فشار گذاردن مان:تهديد به اخراج و تعليق؟تماس با خوانواده هايي که شايد از نترس بودن مان بي اطلاع باشند و ترمزي بشوند براي شجاعت مان؟تعطيل کردن رسانه ها و راندن مان از فضاي فکري دانشگاه؟حتي آنقدر ها مي ترسند که هيچوقت چشم در چشم نمي شوند با داشنجويان براي پاسخگويي.خب….البته بعضي وقتها براي اثبات سلطه شان متوهمانه فکر مي کنند پلي تکنيک هم پادگاني شده که بايد از نيروهاي پياده نظامش سان ديد، و مي خواهند پروژه تثبيت ديکتاتوري شان بر دانشگاه را با نمايش سياسي در پلي تکنيک کامل کنندولي ناگهان مي بينند که دانشگاه يکصدا فرياد مي شود،مشت مي شود و از ممنوع الورود شدن و تعليق خوردن نمي ترسد؛که بالاتر از آن،از اخراج و زندان و شکنجه هم هراسي ندارد.و تمام تلاش چند ماهه شان نقش بر آب مي شود.تمام دقت و ذکاوتشان در افشاندن بذر ارعاب…..اين را مي دانيم که انسانيم.با تمام محدوديتهاي همه آدمها.مي دانيم که توان و ظرفيت مشخصي براي مقابله با فشارروحي وفيزيکي داريم و نمي توانيم تا بي نهايت هزينه بدهيم. مي دانيم که انسانيم. و چون مي خواهيم انسان بمانيم و مسخ قدرت نامشروع نشويم،متمايز مي شويم از ديگران.چون مي خواهيم آدميت مان را از دست ندهيم،نمي شويم عمله دست چندم حاکميتي که براي بقايش از هيچ جنايتي رويگردان نيست.ارزشهايمان،آزادي،صداقت و شجاعت را فداي ثروت چپاول شده نفت کشور نمي کنيم و به خاطرشان مبارزه مي کنيم. و اين ،نه فقط زاييده انسان بودن مان ،که لازمه هويت دانشجويي ماست. نه مي توانيم و نه مي خواهيم از خودمان يا ديگري قهرمان بسازيم.واصلا ماهيت جنبش در همين تکثر و حرکت گروهي و دسته جمعي اش است.هويتش در دل نبستن به قهرمانهايي است که مدام از نتوانستن و نشدن حرف مي زنند.و اصلا حرکت اعتراضي در دانشگاه نيازي به باني و قيم ندارد.خودجوش و پوياست.و مشخصه ممتازش همان شجاعت و عدم سازش است…..سخن تازه اي براي گفتن نيست؛ تنها يادآوري به خودمان است براي فراموش نکردن انسانيت و شجاعت.تنها تاکيد بر ادامه مسير مبارزه با قدرتي که چون هيولا هشت سر است و از قطع شدن هر سرش،سر تازه اي به جاي قبلي مي رويد.با اينهمه هيولا،به قول يکي از دوستان نقطه ضعفي دارد و ان اينکه از ما مي ترسد.هيولا مرگ ما را مي خواهد، وما،اگر مي خواهيم زنده بمانيم،اگر مي خواهيم حتي نفس بکشيم،ناگزيريم از فرياد کردن حقوق مان و بودن مان.تنها مي خواهيم يادمان نرود که اگر کنار بنشينيم و سکوت کنيم، بودن مان را فراموش مي کنند و مي گذارند نفس بکشيم .قدم به قدم و آهسته ،تک تک فضاهاي دوست داشتني زندگي مان را در خود مي بلعند.تنها راه بقايمان ،مبارزه کردن است.مبارزه و شجاعت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 16:2  توسط دبير  | 

ما تحمل نميكنيم كه  ديكتاتوري و تبعيض و غارت در ايران ادامه پيدا كند.

ما تحمل نميكنيم كه باز هم كارگران ايران از فرط گرسنگي به فروش كليه خود مبادرت كنند.

ما تحمل نميكنيم كه زنان ستمزده براي تهيه غذا و لباس كودكانشان قربانيان فحشا بشوند.

ما تحمل نميكنيم كه دانشجويان به خاطر آزديخواهي سركوب شوند

ما تحمل نميكنيم كه زندانيان سياسي همچنان در سياهچالهاي رژيم ولايت فقيه شكنجه شوند

ما تحمل نميكنيم كه باز هم هموطنان ستمزده بلوچ و آذري و عرب و كردمان همچنان سركوب شوند

نه،  ما تحمل نميكنيم و از حق خود براي كسب آزادي و دمكراسي ذره اي كوتاه نمي آييم.

 اگر مقاومت براي آزادي گناه است ما به اين گناه بزرگ افتخار ميكنيم. به زندان رفتن به خاطر آزادي افتخار ميكنيم و به شهادت براي آزادي افتخار ميكنيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:21  توسط دبير  | 

ساعت 5:30 صبح روز یکشنبه10/4/86 صدای بلندگو که قرآن می خواند از دور شنیده می شود. من ساعت 9 باید برای آخرین امتحانم بروم و چون روز قبل از آن هم امتحان داشتم صبح زود بلند شده بود تا شاید نمره بهتری بیاورم؛ ولی صدای بلندگو نظرم را جلب کرد، دیروز هم دوستم گفته بود که قرار است یک نفر را اعدام کنند، با اینکه فرصت خیلی کمی داشتم ولی دوچرخه برادرم را برداشتم و به طرف محل برگزاری رفتم. جمعیت زیادی برای دیدن این تئاتر غم انگیز آمده بودند، خیابانهای اطراف همه پر شده بودند، همه منتظر شروع نمایش بودند، دیدن این نمایش بدون هزینه است! آنها سناریوی کشتن یک انسان را بصورت زنده برای شما اجرا می کنند. همه چهره ها برافروخته بود، بعد از خواندن قرآن و دعا و نیایش خواندن حکم شروع شد، به چند سال زندان و چند شلاق و اعدام محکوم شده بود. مردم از دیدن این نمایش لذت می بردند یا نه نمی دانم، ولی کسی با کسی صحبت نمی کرد و فقط صدای بلندگو شنیده می شد که خواندن حکم را ادامه میداد. به راستی این چه نمایش هایی است که بیست و هشت سال است در شهرهای ما اجرا می شود؟! چرا نمی توانیم نمایشی غیر از اعدام ببینیم؟ صحنه کشتن آن هم با این شکل چه دیدنی دارد؟ چطور نمی توان این فرد را در زندان اعدام کرد؟ چرا باید همه ببینند؟ برای ایجاد وحشت؟ شاید! می گویند برای عبرت سایرین، این همه اعدام در بیست و هشت سال آیا جرایم را کمتر کرده است؟ آیا سایرین عبرت گرفتند؟ چرا هر روز با زیاد شدن اعدام ها جنایت هم در جامعه زیاد می شود؟ چطور نمی توان او را با زدن یک سوزن آرام و بدون همهمه اعدام کرد؟ مگر قرار نیست که او بمیرد؟ پس چرا باید قبل از مرگ شلاق هم بخورد؟ چرا باید اعدام ها هم همراه با شکنجه باشد؟ چرا زندگی ما شکنجه شده است؟ ایجاد این صحنه ها در میان محلات آن هم آن موقع صبح چرا؟ آیا این صحنه در بچه ها اثر منفی ندارد؟ آیا آنها اینقدر نمی فهمند یا اصلا اهمیت نمی دهند؟ چرا نمی شود همین اعدام را جایی خارج از شهر یا حداقل جایی که کمتر تراکم جمعیت باشد اجرا کرد؟ چرا صبح ها مردم به جایی بیداری با آفتاب باید با صدای نکره و نتراشیده یک امنیتی که حکم اعدام را می خواند بیدار شوند؟ (در عکس ها مشهود است که در میان خانه های مسکونی است) مادرم در خانه ماند تا اگر بچه ها بیدار شدند نترسند و من هم بعد از گرفتن این عکس ها سریع برگشتم چون طاقت دیدن مرگ یک جاندار به این شکل را ندارم. فکر کنم وقتی به خانه رسیدم حکم در حال اجرا بود. چنان درگیر دیدن این صحنه (تماشای اعدام توسط مردم) شده بودم که دیگر امتحانم هم از یادم رفت و علاوه بر دیر رسیدن به امتحان چیزی به یادم نمی آمد.

                                                                                             محمد از اصفهان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 17:56  توسط دبير  | 

۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت طلب مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود

اما

هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.

۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجی‌حیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:50  توسط دبير  | 

به گزارش شهرزاد نيوز، روز چهارشنبه گذشته مادر ميثم لطفي، (جواني که اتهام او شرکت در تظاهرات دانشجويي 18 تير 78 است) پس از سه ماه تلاش، سرانجام موفق شد براي اولين بار با فرزندش ملاقات کند.

ميثم در سوله کهريزک زنداني است. مشاهده وضعيت جسمي ميثم براي مادرش تکان دهنده بود. ميثم فوتباليست، که کارت فيفا را دارد و براي شرکت در تيم ملي فوتبال دعوت شده بود، اکنون به‌شدت نحيف شده و به‌نظر مي آيد حدود 30 کيلو وزن دارد. او را وادار کرده اند برگه سفيدي را امضاء کند که اين برگه مي تواند برگه ابلاغ حکم اعدام بوده باشد.

به گفته ميثم، همه زندانيان بازداشتگاه سوله کهريزک بيمارند و 8 تن از آنان در اثر شکنجه، عفونت زخم ها، گرسنگي و بيماري مرده اند.

اگر چه روشن نيست که ميثم، پس از ملاقات با مادرش و در حال حاضر، هنوز زنده باشد اما تلاش براي نجات او ادامه دارد. تا کنون حدود 200 تن از ساکنان منطقه محل زندگي ميثم و خانواده اش، امضاي خو را بر پاي استشهاد محلي گذاشته اند که اعلام مي کند: ميثم، اراذل و اوباش نيست و ساکنان محل هيچ آزار و اذيتي از او نديده اند.

در پي انتشار مصاحبه مادر ميثم لطفي در سايت شهرزاد نيوز، مأموران وزارت اطلاعات او را تهديد کرده و از وي خواسته اند سکوت کند.

ميثم لطفي،25 ساله، سه ماه پيش در تهاجم شبانه مأموران امنيت اجتماعي به‌خانه شان دستگير شد. هجوم شبانه مأموران به‌خانه شان، سبب وحشت ميثم شد؛ که طعم زندان و شکنجه را چشيده بود. او از دستگيرشدگان تظاهرات دانشجويي 18 تير سال 1378 بود که بيش از شش ماه در زندان در سلول انفرادي مورد شکنجه قرار گرفت. پس از آزادي از زندان، به‌شدت افسرده و عصبي بود و از پليس مسلح وحشت داشت. از اين رو، سه ماه پيش که پليس ساعت يک نيمه شب با فحاشي و ايجاد رعب و وحشت به‌خانه شان وارد شد تا او را دستگير کند، ميثم وحشت زده تلاش کرد از دست مأموران بگريزد.

مأموران 17 گلوله به‌سوي او شليک کردند که دو تا به‌پاهايش اصابت کرد. آن ها سپس ميثم زخمي را به‌همراه دائي بيمارش با خود بردند. سه ماه تلاش مادر ميثم براي يافتن ردي از ميثم و محل نگهداري او به‌نتيجه اي نرسيد. تا اينکه مأموران شعبه امنيت ليستي را نشان مادر ميثم دادند که در آن نام فرزندش جزو بيست نفري بود که قراربود به‌عنوان اراذل و اوباش اعدام شوند.»

 اسمش نفر هفتم از ارازل و اوباش براي اعدام بود ، چرا؟ اين همون سئوال ساده اي هست كه جوابش اين روزها از معماهاي سخت هم پيچيده تر هست. اگر تونستين براي اعدام 30000 نفر در سال 67 جواب پيدا كنين شايد بتونين براي همه اين صحنه هاي عجييب و غريب با اسمهايي كه در فرهنگ ايران پيدا نميشن هم جوابي پيدا كنين. مادرش ميگه وسط مهموني بود كه ريختن خونه شون . ميثم قبلا در 18 تير 78 شش ماه مزه زنداني بودن رو چشيده بود. پاسدارها با شليك 17 گلوله به طرفش اون رو دستگير كردن . 17 گلوله اي كه با شليك هر يك دونه اون مادر فكر ميكرد كه ديگه نميبينيدش

مشت ميكوبم بر در

پنجه ميسايم بر پنجره ها 

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چيز

بگذاريد هواري بزنم

ميخواهم فرياد بلندي بكشم

كه صدايم به شما هم برسد

من هوارم را سر خواهم داد

چاره درد مرا بايد اين داد كند

و شما خفته چند

چه كسي مي آيد با من فرياد كند

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:50  توسط دبير  | 

كاووسي

يازدهم مرداد وقتي خيابان فرهاني تهران ميرفت تا يك روز گرم تابستاني را آغاز كند. اهالي اون منطقه از نمايش مرگي كه قرار بود بر سنگ فرش اون خيابون به اجرا در بياد خبر نداشتند اما جنايتكاران با طلوع آفتاب در تدارك جنايتي بودند كه سر انجامش غروب آفتاب زندگي دو جوان بود. اون روز بود كه دو محكوم به اعدام در محاصره مزدوران و جلادان از ارابه هاي مرگ پياده شدند و به صحنه اي پا گذاشتند كه از ساعات اوليه صبح چيده شده بود. جلادان  قصد داشتند با اعدام دو جواني كه چندي پيش قاضي مقدس رو ترور كرده بودند باز هم در ادامه خط ارعاب و وحشت يكه تازي كنند و از جوونهاي عاصي و خشمگين ميهنمون زهر چشم بگيرند، به همين خاطر هم شخص قاضي مرتضوي به صحنه اومده بود تا از نزديك شاهد مرگ جوونهاي محكوم به اعدام باشه. خبرنگاران و عكاسها رو هم طبق معمول جمع كرده بودن تا از صحنه به دار كشيده شدن اون دو جوون و چهره هاي بهت زده مردم عكس بگيرن و تصوير تهيه كنن. اما وقتي دو جوون محكوم به اعدام پا به اون صحنه از پيش چيده شده گذاشتند با واكنش هاشون  جلادان  رو حسابي بور كردن. در چهره هاي محكومين هيچ اثري از ترس و اضطراب نبود اونها اجازه ندادن كه نمايش اونطور كه ميخوان پيش بره. دژخيمي كه ميخواست حكم رو اجرا كنه از مردم خواست كه شعار مرگ بر منافق بدن اما مردمكاووسي خشم شون رو با هو كردن متوالي اين دژخيم و مرتضوي ابراز كردن. مرتضوي مجبور شد در برابر مردم اعتراف كنه  درصحبتي كه در صحنه  و در حاليكه چند قدمي تا محل اعدام باقي نمونده بود با مجيد كاووسي كرده، وي حاضر نشده ابراز پشيماني بكنه و گفته در صدد تهيه سلاح براي مجازات همه جانيان در قوه فضاييه بوده. سر انجام لحظه اي قبل از اجراي حكم اعدام، يكي از جوونهاي سر به دار با لبخندي شگفت انگيز همه چشمهاي رو خيره كرد. دوربينها بي وقفه فلاش زدند تا يك تصوير استثنايي رو براي هميشه به ثبت برسونن. اين عكس تنها تصويري از چهره يك جوون محكوم به اعدام نيست اين عكس نمادي از روحيه جوانان مقاوم ايراني هست كه حاضر به زانو زدن در برابر حاكمان مرگ خو نيستن اون جوون با اون روحيه سرشار نشون داد كه نسل جوون ايراني مقهور و مرعوب موج سركوب و اعدامها نميشه. اين عكس يكي از تاثير گذار ترين و محكم ترين اسنادي هست كه شكست حاكمان را در اجراي طرحهاي  سركوبگرانه شون رو اثبات ميكنه و نشون ميده  كه ترس اين رژيم از نسل فرداي ايران تا كجاست.  جوونهايي كه ابهت پوشالي اين جلادان رو به سخره ميگيرن شكست ناپذيرند شكست ناپذير. و اين ويژگي تمام اونهايي هست كه ايستاده مردن رو به زندگي بر روي زانوانشان ترجيح ميدهند

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:41  توسط دبير  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 13:52  توسط دبير  | 

چشم در چشم هيولا!

خاطرات زندان ”هنگامه حاج حسن“

                                               تقديم به:

”شكر“ و ”شكر“ها، پرچمداران بينام و نشان آزادي كه در برابر هيولاي زنستيز و انسانستيز حاكم بر ايران برخاستند، چشم در چشم او دوختند و حرمت انسان و گوهر آزادي را پاس داشتند.

 

 براي دريافت كتاب در قسمت پست ايميل خود را بدهيد 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 13:48  توسط دبير  | 

حضرت عليكجا هستيد آنهايي كه ميگوييد پيشواي ما علي ست؟ اگر منظور شما از علي، اميرالمومنين علي ست كه وقتي شنيد گوشواره رو از گوش زن غير مسلمون در آورند ، وقتي كه شنيد اون زن نميتونسته از خودش دفاع بكنه و صدا به گريه و زاري بلند كرده و دادخواهي ميكرده و پاسخي نمي شنيده، و وقتي كه شنيد هيچكدام از مهاجمين زخمي نشدند و  در مقابل اين بدكاري جزاشون رو نپرداختند فرياد زد: “اگر مرد مسلماني از شنيدن اين خبر از اسف و غم و اندوه بميره ملامتي بر او نيست، سزاوار هست كه بميره. در نزد من سزاواره اگر اون غيرتي در جامعه نيست كه جلوي اينكار رو بگيره. بخدا قلب آدم ميگيره اندوه. آخه علي كه اينه. تازه گوشواره رو از گوش دختر غير مسلمون در آوردن ولي شما چطوره كه چشم دختر مسلمون رو از حدقه در ميارن، دست مادر شهيد مسلمون رو ميشكنن و دم بر نميارين آخه دم زدن صوري از اسلام تا كي؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 13:34  توسط دبير  | 

علی صابری دانشجوی ورودی 82 رشته صنایع دانشگاه امیرکبیر می باشد که در جریان نشریات دانشگاه پلی تکنیک بازداشت شده و حدود ۴۳ روز در زندان به سر برده است . وی هم اکنون با قرار وثیقه آزاد شده است . گفتگوی دو تن از اعضای کمیته پیگیری دفتر تحکیم وحدت را با وی می خوانید:

در تاریخ 16 خرداد 86 ، ساعت 10:30 شب سه نفر به درب منزلمان در مشهد مراجعه کرده و اظهار داشتند : به ما خبر داده اند بعد از ظهر امروز یک ماشین تویوتا که حامل مواد مخدر بوده و یک راننده بلوچ آن را هدایت می کرده به منزل شما مراجعه کرده است؛ ایشان بدون اینکه حکم بازداشت را نشان دهند ، بنده را بازداشت و با گشتن منزلمان وسایل شخصی ام از جمله نشریات انجمن ، هارد کامپیوتر و یک کیف سی دی را ضبط کردند .
آن شب در مشهد در بازداشت به سر بردم و صبح فردای آن روز یعنی پنج شنبه 17 خرداد اولین جلسه بازجویی حول سوابق فعالیتی اینجانب در انجمن اسلامی برگزار شد و در آن جلسه اظهار کردند نباید در مورد آن بازجویی با قاضی پرونده حرفی بزنم . گویا همان روز در دادگاه انقلاب مشهد برایم قرار وثیقه صادر شده بود ولی من از آن اطلاعی نداشتم .
بعد بنده را به تهران فرستادند و در تهران قرار بازداشت موقت صادر شد که البته آن را به خودم نشان ندادند . روز جمعه با فحش و تهدید و اجبار به حرکاتی همچون بشین ، پاشو و پا مرغی به اتاق بازجویی رفتم و در حالی که چشم بند داشتم و رو به دیوار بازجویی می شدم در مورد فعالیتهای گذشته و نشریاتی که هفته قبل در پلی تکنیک پخش شده بود از من سوال شد . در آن جلسه با اشاره به چشم بند ، به نقض حقوق شهروندی ام اعتراض کردم ولی با پاسخی مواجه شدم که ترجیح دادم از آن به بعد در این مورد اظهارنظر نکنم .در جلسه بازجویی فردای آن روز در مورد رابطه انجمن با احزاب رسمی کشور صحبت شد و می خواستند اعتراف کنم که انجمن از احزاب خط می گیرد . جلسه بازجویی چهارم نیز در روز سه شنبه حول ارتباط با یکی از فعالین دانشجویی دانشگاه پلی تکنیک برگزار شد .در یکی از جلسات بازجویی ، شیخ پور و احسان منصوری نیز (همه با چشم بند)حضور داشتند که مواردی را که به آن ها اعتراف کرده بودند برای من بازگو کردند و پس از آن بدون تفهیم اتهام و حضور در دادگاه به انفرادی رفتم .
در مدت 37 روزی که در انفرادی بودم نه جلسات بازجویی برگزار شد و نه اجازه داشتم قاضی پرونده ( قاضی حداد) را ببینم . سلول انفرادی یک اتاق 2 در 3 بود با یک پنجره کوچک برای تهویه هوا و یک لامپ 100 وات که به دیوار آویزان بود و 24 ساعته روشن بود . روزی 4 بار اجازه رفتن به دستشویی داشتیم که با انداختن کاغذی از زیر در پس از حدود یک ربع تا نیم ساعت برای رفتن به دستشویی به سراغمان می آمدند. هفته ای چهار روز در یکی از سوییت ها به هواخوری می رفتیم و روزهای شنبه و چهارشنبه نیز ما را به حمام می بردند. پس از گذشت 37 روز من و عباس حکیم زاده را به سلول جمعی بردند ، در اینجا لازم است تفاوت سلول جمعی و بند عمومی را تشریح کنم ؛ در بند عمومی تعدادی سلول وجود دارد، که در سلول ها باز است و رفت و آمد افراد به سایر بند ها آزاد است و امکان دسترسی به کتابخانه ، هواخوری و روزی ده دقیقه مکالمه با تلفن برای زندانیان وجود دارد ، اما سلول جمعی همان سلول انفرادی است که کمی بزرگتر است و حدود 17 ، 18 نفر زندانی در آن نگهداری می شوند . هفته ای نیم ساعت ملاقات و هفته ای یک بار امکان تماس با منزل ، بدون نیاز به موافقت کارشناس وجود دارد .
- آیا اعترافاتی که به دانشجویان بازداشتی امیرکبیر نسبت داده شده ، واقعیت داشته است؟
- در جلسات بازجویی فهمیدم که قرار است در یک پروژه از پیش تعیین شده قرار گیرم و به مواردی که مد نظر آنهاست اعتراف کنم . نقش من در این پروژه جا به جا کردن فایل نشریات بین بچه ها برای چاپ آن بوده است . البته من صبح همان روز فایل خبرنامه را به بچه ها رسانده بودم و بازجو ها با دانستن این قضیه می خواستند موارد مورد نظر خود را به من نسبت دهند ، در واقع حقیقت و پروژه طراحی شده دروغین خود را با هم مخلوط کرده و می خواستند با آن برای ما پرونده سازی کنند .
در یکی از جلسات بازجویی که احسان منصوری هم حضور داشت ، بازجو به ما گفت : ما شما را معاند و محارب نظام نمی دانیم که اگر این طور بود با شما بسیار شدید تر برخورد می کردیم .
در سلول جمعی ای که من در آن حضور داشتم ، علاوه بر زندانیان اقتصادی و سیاسی ، احسان منصوری ، پویان محمودیان ، کیوان انصاری ، علی فرحبخش ، محمد فلاحی زاده و مجید کاووسی (ضارب قاضی مقدسی) نیز بودند . در آن جا متوجه شدم برای کیوان انصاری چهار سال و نیم حکم حبس اولیه صادر شده و وی منتظر حکم تجدید نظر بود تا از بند جمعی به بند عمومی برود . برای علی فرحبخش و محمد فلاحی زاده ( خبرنگار عرب) نیز سه سال حکم حبس اولیه صادر شده است . در آن سلول دو عدد دوربین کار گذاشته بودند و همه ی حرکات ما زیر نظر بود و به راحتی نمی توانستیم با هم صحبت کنیم ، علاوه بر آن دو نفر هم گزارش نویس در آن جا حضور داشتند .
- شنیده ها حاکیست تعدادی از دانشجویان در زندان شکنجه شده اند ، شما این مساله را تایید می کنید؟
- بله شکنجه وجود داشت تا جایی که احمد قصابان یک بار تا مرز خود کشی رفته بود و آن را تایید می کنم .
در طول این مدت احسان منصوری دو بار و پویان محمودیان یک بار اعتصاب غذا کرده اند و نیز شنیده ام کیوان انصاری، سعید درخشندی و ابوالفضل جهاندار در حال حاضر در اعتراض به اعترافاتی که از آنها گرفته شده است و نامشخص بودن وضعیتشان و نیز در اعتراض به بازداشت دانشجویان پلی تکنیک و دفتر تحکیم وحدت و اعضای سازمان ادوار در اعتصاب غذا به سر می برند .
- نظرتان در مورد این که می گویند دانشگاه امیرکبیر تاثیر به سزایی در تضعیف جنبش دانشجویی داشته و حتی تا حدی پیش رفته که جنبش دانشجویی را به عنوان برانداز معرفی کرده است ، چیست ؟
- من به این مساله اعتقاد ندارم ، به جرات می توانم بگویم حدود پنجاه درصد کارهایی که در یک سال اخیر در جنبش انجام شده از طرف امیرکبیر بوده است ؛ البته قبول دارم که انتقادات ما خیلی نتد بوده ولی در حد براندازی نبوده است . من اصولا به امکان به وقوع پیوستن انقلاب مخملی در ایران اعتقادی ندارم ، زیرا از شرایط انقلاب مخملی آن است که اولا یک جامعه مدنی قوی داشته باشیم و ثانیا شکاف عظیمی در حکومت ایجاد شده باشد ؛ و با توجه به این که هیچ کدام از این موارد در ایران نیست، اتفاق افتادن انقلاب مخملی دور از انتظار است .
- آینده فعالیت خود را چگونه می بینید ؟
- من پیش از این فکر می کردم در ایران عقلانیت هست ، و امکان رخ دادن هر اتفاقی در ایران وجود ندارد . اما وقتی با بازداشت چند دانشجو و انتشار اعترافات ساختگی از آنها روبرو شدم به این نتیجه رسیدم که در این نظام عقلانیت وجود ندارد . - یعنی فکر می کنید باید روش مبارزه را تغییر داد ؟
- مبارزه دو بخش دارد ، یک بخش عملی و یک بخش تئوری ؛ مسیری که ما تا پیش از این در پلی تکنیک می رفتیم به اعتقاد من در هر دو جنبه قوی بود و می توانست به افق های خوبی برسد ، اما اینکه در حال حاضر باید چگونه مبارزه کرد ، به جمع بندی مشخصی نرسیده ام .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 13:28  توسط دبير  | 

در همه جا ميشنويم

در پي آن همه خون

كه بر اين خاك چكيد

ننگمان باد اين جان

شرممان باد اين نام

ما نشستيم و تماشا كرديم

در شب تار جهان

در گذرگاهي تا اين حد ظلماني و طوفاني

در دلي اينهمه آشوب و پريشاني

اينكه از پاي فرو مي افتد

اين كه بر دار نگونسار شده است

اين كه با مرگ در افتاده است

اين هزاران و هزاران كه فرو افتادند

اين منم اين تو آن همسايه آن انسان

اين ماييم

ما همان جمع پراكنده همان تنها

آن تنهاييم

اينهمه موج بلا در همه ميبينيم

“آي آدمها“ را ميشنويم

ليك ميدانيم

دستي از غيب نخواهد آمد

با ستمكاري ناداني اينگونه مدارا نكنيم

آستين ها را بالا بدهيم

درست در دست از پهنه آفاق برانيمش

مهرباني را

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 13:24  توسط دبير  | 

 

به نام آزادی
بنا بر گزارشات رسیده آقایان مجید توکلی، احسان منصوری ، احمد قصابان ، ابوالفضل جهاندار از فعالان دانشجویی در اعتراض به فشارهای وارده و وضعیت مبهم پرونده خود و یا نگهداری بیش از حد در بند 209 زندان اوین از روز شنبه 14/7/2007 دست به اعتصاب غذا زده اند. آنها در معرض شکنجه های روحی و جسمی قرار دارند و تا کنون موفق به ملاقات با وکیل خود نشده اند. نگهداری این زندانیان در بند 209 بدون تفهیم اتهام خلاف قوانین حقوق بشری می باشد که رژیم جمهوری اسلامی بدان تعهد داده است . جمشیدی، سخنگوی قوه قضاییه، دستگیری این ۱۶ نفر را تایید کرده و گفت که تحقیق در مورد شرکت این افراد در گردهم آیی های غیر قانونی در جریان است.
سال گذشته دو زندانی سیاسی در اثر اعتصاب غذا در زندان های جمهوری اسلامی جان باختند و هم اکنون بیم آن می رود که این زندانیان دچار سرنوشت آنها شوند ، خانواده های آنها در نگرانی نسبت به وضعیت فرزندان خود بسر می برند. فعالان حقوق بشری و دانشجویان دانشگاه های ایران بارها نسبت به وضعیت آنها اعتراض کرده اند . اما تا کنون تنها 3 تن از این دانشجویان با قرار وثیقه آزاد شده است .

همچنین آقای مصطفی دریانورد فعال سیاسی در اعتراض به عدم تفکیک جرایم و نگهداری در بین زندانیان معتاد به مواد مخدر از تاریخ 24/6/2007 دست به اعتصاب غذا زده است وی بیش از 27 روز در اعتصاب غذا بسر می برد و مسئولین زندان وی را بارها تهدید کرده اند . او در اثر اعتصاب غذا 16 کیلو گرم کاهش وزن داشته است و دچار ضعف شدید جسمی شده است .


فعالان حقو ق بشر در ایران نسبت به سلامت این زندانیان اعلام نگرانی می کند و از سازمان های حقوق بشری برای نجات جان این زندانیان استمداد می طلبد.

کمیسر حقوق بشر
عفو بین الملل
دیدبان حقوق بشر

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 13:28  توسط دبير  | 

خبرنامه اميركبير :
بنا بر گزارشات رسیده به خبرنامه امیرکبیر تیم ۷ نفره بازجویی در پی سیاست های نخ نمای خود روز دوشنبه با اعمال فشار بر مجید توکلی قصد اعتراف گیری از وی را داشته است .مجید توکلی عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجویان و یکی از دانشجویان بازداشتی دانشگاه پلی تکنیک می باشد که بیش از دو ماه است در بند ۲۰۹ زندان اوین در بازداشت به سر می برد وی طی روز دوشنبه ۱/۵/۸۶ در یازدهمین روز اعتصاب غذای خود، به قصد فیلم برداری و سناریو سازی ها به اتاق مصطفی کریمی رئیس بازداشتگاه ۲۰۹ که در حال حاضر در اختیار مظفر تهرانی می باشد منتقل نمودند (محل فیلم برداری از هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش نیز همین اتاق بوده است) سپس تعدادی مکتوبات در اختیار نامبرده گذارده و از وی خواسته بودند این مکتوبات تهیه شده توسط خودشان (وزارت اطلاعات) را که مرتبط با موضوع انقلاب های مخملی و نقش جنبش دانشجویی در آن بوده است را همچون سایرین در مقابل دوربین قرائت نماید. این موضوع و فشار در طی بازجویی و مقاومت زندانی ۴ ساعت به طول انجامید و طبق گزارشات این زندانی علی رغم وعده های آنها همچون آزادی، که به وی داده شده بود به این عمل مبادرت ننموده و اکنون نیز تحت فشار روحی و روانی در اتاق ۱۰ بازداشتگاه ۲۰۹ بسر می برد. گفتنی است پیش از این، تیم بازجویی قصد داشت از احمد قصابان دیگر عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجویان و یکی دیگر از دانشجویان بازداشتی دانشگاه پلی تکنیک نیز در همین مکان اعترافات این چنینی بگیرد که با خودداری وی، بازجویان پس از ناسزاهای فراوان به وی و خانواده اش، وی را به شدت مورد ضرب و شتم قرار داده بودند.در پی شرایط سخت مجید توکلی، احمد قصابان و احسان منصوری، خانواده این سه دانشجو در رنج نامه ای به هاشمی شاهرودی – رئیس قوه قضائیه – ضمن بر شمردن موارد شکنجه های قرون وسطایی که به فرزندانشان شده است، خواستار آزادی بی قید و شرط و هر چه سریعتر فرزندانشان شده اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 16:13  توسط دبير  |