تبليغاتX
فانوس فریاد

اول مهر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 16:7  توسط دبير  | 

دانشجويان و جوانان آزاديخواه ايران

امسال در شرايطي سال تحصيلي جديد را آغازميكنيم كه سران حكومت مهرورز نقاب از چهره برداشته و روشها و سياستهاي واقعي خودشان را كه همان سركوب، اعدام، دستگيري و شكنجه است در پيش گرفته اند. هنوز ياران دبستاني ما در سلولهاي انفرادي بند مخوف209 درس پايداري و مقاومت را مرور ميكنند،  دختران دانشجو در ورود به دانشگاه سنگر آزادي با تحقير و هتك حرمت ماموران حراست روبرو ميشوند،  نشريات دانشجويي در زير تيغ سانسور جراحي ميشوند و خبرنگاران به زندان فرستاده ميشوند و استادان دانشگاه با پوش هاي مختلف از دانشگاه ها اخراج ميشوند، در خيابانهاي شهر چوبه هاي دار برپاست و هر روز تعدادي از جوانان اين مرز و بوم به اتهام ارازل و اوباش سر بر دار ميشوند و كارگران اخراج شده كارخانه ها قادر به  تامين مخارج تحصيل فرزندانشان در سال جديد نيستند.

به راستي درد اين سرزمين را با كه بگوييم؟ باز هم امسال نظاره گر دستگيري و ضرب و شتم همكلاسيهايمان در دانشگاه و كلاسهاي درس باشيم؟ بشنويم كه استادانمان از دانشگاهها رانده ميشوند و اعتراضي نكنيم؟ ببينيم كه حراست دانشگاه به دانشجويان دختر توهين و هتك حرمت ميكند و چشمهايمان را ببنديم؟

بايد از اين آزادي ستيزان پرسيد گناه ما و ياران در بندمان چيست، جز فرياد براي آزادي. ما درس اول را با حرف “آ“ آزادي شروع كرديم و در سنگر آزادي دانشگاه هم از آن به هر قيمت دفاع خواهيم كرد. 

 دوستان دانشجو                 

در شروع سال تحصيلي جديد يكبار ديگر با هم عهد مي بنديم كه عجز و ناتواني را از خود دور كنيم و  با نفس مسموم ياس و نااميدي در همه جا مقابله كنيم. در برابر بازداشتهاي خودسرانه و انواع محروميت از تحصيل و احكام سخيف حراست به حريم دانشجو مي ايستيم و تسليم شرايطي كه آنان حكم ميكنند نميشويم. جمع ما دريايي از قابليت و خلاقيت است  و هر يك از ما قادريم كارهاي بزرگي براي مردم و كشورمان انجام بدهيم .

 روزِ آبي، شبِ روشن، از پسِ پنجره نور

 ماه را ميهمان خواهم كرد

كه بتابد به شقايِق و بخواند در دشت

ماه را خواهم گفت كه بتابد و بتابد و بتابد

آري ايرانِ نويني بنا مي‌كنيم

كشوري بر اساسِ آزادي

كشوري براساسِ مدارا

 و كشوري براساسِ برابري

انجمن ايران فردا(شيراز)- شهريور 86

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:32  توسط دبير  | 

در آستانه سال تحصيلي جديد و بازگشايي دانشگاهها و مراكز آموزش عالي دور جديد پاكسازي و اخراج استادان دانشكده هاي  مختلف  آغاز شد. روساي انتصابي حكومت در دانشگاه تهران و علامه آغازگر تصفيه اساتيد پيش از آغاز ترم پاييز هستند و گفته ميشود كه اين روند تا پيش از شروع سال تحصيلي جديد از سوي روساي انتصابي ديگر مراكز آموزش عالي هم به مورد اجرا گذارده ميشود. تنها طي دو هفته گذشته 15 نفر از استادان با تجربه دانشكده هاي مختلف دانشگاه علامه  از جمله دكتر ميرجلال الدين كزازي استاد رشته ادبيات كه مورد توجه دانشجويان بوده از كار بركنار شده اند. اين اساتيد طي احكام رسمي صادره با حكم تصفيه و اخراج يا با بازنشستگي پيش از موعود مواجه شده اند.  احكام اخراج برخي از اساتيد دانشگاه تهران از جمله آقايان حسين بشيريه، سعيد شاهنده و هادي سمتي نيز از جانب آخوند عميد زنجاني امضا و به آنان ابلاغ شده است. در دانشگاههاي ديگر نظير دانشگاه تربيت مدرس در دو ترم گذشته تعدادي از روساي دانشكده ها و مسئولان گروههاي آموزشي بركنار يا تصفيه شدند. همچنين طي بخشنامه اي استادان برخي از دانشگاههاي ايران موظف هستند هر گونه رفت و آمد خود به كشورهاي خارجي و همچنين سفرهاي مطالعاتي، علمي و پژوهشي خود را به خارج كشور به حراست دانشگاه اطلاع بدهند. بر اساس اين بخشنامه سفرهاي زيارتي و سياحتي و شخصي نيز شامل همين بخشنامه ميشود. به اين ترتيب كارگزاران دولت قصد كنترل كليه سفرها  اقدامات اساتيد دانشگاه را دارند تا به اين وسيله محدوديتهاي بيشتري بر روي اساتيد اعمال كنند. سركوب دانشجويان و اساتيد دانشگاه در آستانه سال تحصيلي جديد بيش از هر چيز گوياي وحشت ارتجاع از بازگشايي دانشگاهها و اوج گيري اعتراضات دانشجويان است  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:21  توسط دبير  | 

مطابق اعلام

مطابق اعلام وزارت علوم، كمتر از يك هفته به آغاز سال تحصيلي در دانشگاهها باقيمانده و سران حكومت  نگران همچنان در حال پياده كردن انواع و اقسام طرحهاي امنيتي براي مواجه شدن با توفاني هستند كه با فرار رسيدن سال تحصيلي منتظرآن هستند. يكي از كارگزاران در وزارت علوم احمدينژاد بهعنوان معاون آموزشي وزارت علوم اعلام كرده كه « سال تحصيلي 87 ـ86 دانشگاه ها و موسسات آموزش عالي كشور با حضور 3 ميليون و 300 هزار دانشجو از روز سه شنبه 20 شهريور ماه آغاز مي شود».

شايد اولين سؤال اين باشد كه اين اقدام يعني بازگشايي دانشگاهها 10روز زودتر از مدارس، چه معني دارد؟ آيا اين اقدام ميتواند جدا از ترفندهاي امنيتي باشد كه حكومت از چندماه پيش براي مواجه شدن با لشكر دانشجويان و دانشآموزان در اول مهر بهكار گرفته يا جزئي از همان  تلاشهاي مستأصل دستگاه سركوب هست.  بهنظر ميرسد كه شروع همزمان مدارس با حدود 20ميليون دانشآموز و معلم، و دانشگاهها با 3ميليون و 300هزار دانشجو، براي حكومت يك كابوس وحشتناك هست، به همين دليل اگر دانشگاهها 10روز زودتر بازبشه، براي دستگاه سركوب فرصتي هست تا در شروع رويارويي با لشكر كوچكتري مواجه باشد. اگر اين واقعيت درست باشد، نشان ميدهد كه دستگاه سركوب تا چه حد ضعيف و شكننده شده و چقدر از بهصحنه آمدن دانشجويان و دانشآموزان وحشت دارد. از ياد نبرده ايم كه پورمحمدي، وزير كشور احمدينژاد گفته بود كه “در ابتدا سال تحصيلي اگر بتونيم 15روز رو از سر بگذرونيم، تونستيم از پس مشكل بر بياييم.“

بههرحال واقعيتي كه وجود دارد و در عمل خودش رو نشون داده اين هست كه دستگاه سركوب به قول بيانية دانشجويان پليتكنيك با مشتهاي آهنين اما زنگزدهاش كاري از پيش نخواهد برد. نتيجه را در عمل خواهيم ديد.

پرطنين ترين زنگها البته در داخل ميهن اسير و در قيامها و خيزشهاي مردم و جوانان به پاخاسته – به رغم خفقان مطلق -  به صدا درآمده و آزادي ستيزان را دروحشت فروبرده است.

پس،گرمترين سلامها و درودها را تقديم زنان و مرداني كنيم که  دراقشار و گروههاي مختلف اجتماعي، بپا خاستند،دست به اعتراض زدند و سكوت را درهم شكستند. درود به کارگران، به زحمتكشان، به پرستاران و معلمان محروم كه  در برابر سركوب ايستادند، درود به جوانان و دانشجويان ايران که به دادخواهي و ياري جنبشهاي اعتراضي مردم  برخاستند، به زنان ستمديده که در هر گوشه کشور در مقابل تهاجم وحشيانه مزدوران از مقاومت باز نايستادند. به دانشجويان دستگير شده و همه زندانيان مقاوم سياسي كه به پيمان پايداري وفادارند.

 

                                                                                                سعيد شاهرخي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:18  توسط دبير  | 

مردم ايران  در مبارزه با ارتجاع, مسلح به سلاحي هستند كه گلوله اش كارآترين گلوله ي دنياست. اين سلاح بارها و بارها مستبدان رو نشانه گرفته و  آنچنان زخمهايي بر پيكرشان وارد كرده كه  التيام ناپذيرن. يكي از موفق ترين شليكهاي اين سلاح, چكاندن ماشه توسط بچه هاي پلي تكنيك در بيست آذر سال گذشته بودكه احمدي نژاد رو حسابي ناكار كرد به طوريكه هنوز كه ناله هاي آن ادامه دارد. مدتي پيش احمد نژاد در يك اظهار نظر راجع به حركتهاي دانشجويي گفت: « آنها كه  فكر مي كنند  حركت دانشجويي يعني چنگ و دندان نشان دادن و تندي كردن, بي ادبي كردن و ضد انقلاب كار كردن نمي فهمند. حركت دانشجويي به مفهوم تلاش براي رسيدن به آرمان و فريادهاي آرمان خواهي است.» البته فرهنگِ  احمدي نژاد, به قدري مبتذل هست كه نياز به توضيح ندارد. اما اينكه احمدي نژاد يكي از اصلي ترين ويژگيهاي احمدي نژادي يعني چنگ و دندان نشان دادن را به دانشجوها نسبت ميدهد نشان دهنده تأثير همون سلاحي هست كه از آن صحبت كرديم. يعني ببينيد مشتها و فريادهاي دانشجويان چقدر مؤثر بوده است  و چطور به حساسترين نقاط فرو آمده كه براي گماشتة ولي فقيه حكم چنگ و دندان را دارد. ببينيد ظرفيت حكومت و اين به عنوان بهاصطلاح رئيسجمهورش چقدر پايين آمده و چقدر ضعيف شده كه فريادهاي اعتراض آميز دانشجويان براي او نقش چنگ و دندان را دارد. اين از يك نظر و يك نگاه، اما اگر چنگ و دندان را بهمعناي سركوبگرانهاش نگاه كنيم، حرفهاي اخير احمدي نژاد خودش بارزترين مصداق چنگ و دندان نشان دادن به دانشجوهاي آزاديخواه ايراني هست. حرفهاي هر روزة سردمداران سركوب امثال احمدي مقدم و رادان  ، چنگ و دندان نشان دادن البته از نوع فشل و مستأصل هست. حركت دانشجويي براي دانشجويان ايراني معنايي جز مبارزه عليه ستمگر ندارد. حركت دانشجويي يعني هدف قرار دادن قلب ديكتاتوري  با استفاده از همون سلاح كارآ. آرمان دانشجوي ايراني آزادي سرزمينش و پاك شدن خاكش از فاشيسم مذهبي هست. اين حركت شتابانتر از پيش شده و ادامه پيدا خواهد كرد.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:12  توسط دبير  | 

مطلع شديم كه روزسه شنبه 86.6.20 ماموران حكومتي در زندان گوهر دشت دست به جنايت جديدي زده است .افشين باايماني زنداني سياسي , براي مداوا به بيمارستان زندان مراجعه ميكند ولي با اينكه وضعيت وي بسيار بد بوده است رسيدگي به وي انجام نمي شود .يكي از زندانيان هم بند وي بنام بهروز جاويد طهراني كه وي را همراهي ميكرده است به اين وضعيت اعتراض ميكند .نفرات به ظاهر امدادگر زندان افشين را به سمت قفسه شيشه اي هل ميدهند بطوريكه تمام شيشه هاي اين قفسه كه شكسته شده وارد بدن وي ميشود و زخم هاي عميقي در ناحيه شكم و دست و بدن وي ايجاد ميكند و در همان حال به ضرب وشتم وي مي پردازند .
مزدوران با همين وضعيت كه شكم افشين پاره شده بود و خونريزي شديد داشت وي را براي بازجويي مي برند و هيچ رسيدگي به او انجام نميدهند تا شيفت بعد ي مي رسد و اورا براي بخيه ميبرد .جراحت وي در حدي بوده است كه فقط در ناحيه شكم 50 بخيه خورده است و عمق زخم وي 8ميليمتر بوده است .بعد از بخيه در همان وضعيت وي را به بند, كه فاقد هر گونه امكاني است بر ميگردانند .
بعد از ساعتي نامه اي از سوي شور زندان گوهردشت آورده ميشود كه اورا به سلول انفرادي منتقل نمايند كه مورد اعتراض ساير زندانيان قرار ميگيرد.زندانيان ميگويند در صورتي ميتوانيد وي را به انفرادي بيريد كه همه ما با او به انفرادي برويم .
قابل توجه اينكه اين زندانيان و بطور خاص افشين باايماني, از مدتي قبل توسط دژخيمان زندان گوهردشت بخاطر برگزاري مراسم ولي الله فيض مهدوي و مواضع قاطعشان بر عليه جنايات رژيم مورد تهديد قرار گرفته بودند و در اين فرصت ميخواستند با جنايت خود وي را از بين ببرند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 16:10  توسط دبير  | 

خبرنگار رسانه های مختلف که صبح امروز برای بازدید از زندان اوین دعوت شده بودند، اجازه دیدار با سه دانشجوی دانشگاه امیرکبیر را نیافتند. سلیمانی، مدیرکل زندان های استان تهران، در پاسخ به درخواست خبرنگاران برای ملاقات با احمد قصابان، مجید توکلی و احسان منصوری، سه دانشجوی شکنجه شده دانشگاه امیرکبیر، گفت: اين سه نفر در اختيار قاضي پرونده هستند و ملاقات با آنها با اجازه‌ي قاضي پرونده است. آنها در زندان نگهداري مي‌شوند و چند روز پيش با خانواده‌هايشان ملاقات داشتند. در این دیدار که کیان تاجبخش، یکی از زندانیان امنیتی که تابعیت دوگانه ایرانی-آمریکایی دارد، برای ملاقات با خبرنگاران از بند 209 به مقابل ساختمان مديريت سازمان زندان‌ها، آورده شده بود، از شرایط نگه داریش در این بند ابراز رضایت کرد. کیان تاجبخش در سخنان کوتاه خود در حالی که اصرار عجیبی بر این داشت که بگوید، در بند 209 دسترسی به استخر ندارد، فراموش کرد به جای عبارت سلول انفرادی از سوئیت مجهز استفاده کند و اظهار داشت که 120 روز است که در سلول انفرادی نگه داری می شود. لذا جمشیدی در پاسخ به پرسش خبرنگاران در خصوص وجود سلول انفرادی بار دیگر وجود سلول انفرادی را تکذیب کرد و تاکید کرد سوئیت مجهز جای سلول انفرادی را گرفته اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 16:4  توسط دبير  | 

دانشجویان لیبرال دانشگاههای تهران در بیانیه ای نسبت به صدور احکام سنگین تعلیقی برای دو فعال دانشجویی دانشگاه تهران سعید قاسمی نژاد و امیرحسین اعتمادی اعتراض کردند. متن این بیانیه به شرح زیر است:

هنوز جوهر حکم حبس صادر شده برای امیر حسین اعتمادی نخشکیده بود که یکی از شاخص ترین و صادق ترین چهره های لیبرال دانشگاهی با حکمی مشابه مواجه شد. سعید قاسمی نژاد که تلاشهای پیگیر و دلیرانه اش در نشر و گسترش ارزشهای لیبرال، مورد تصدیق دوست و دشمن است، اکنون با حکم حبسی دو ساله مواجه است تا با تعلیق حکم ، تهدید زندان به مثابه شمشیر داموکلس ۵ سال بالای سر او و امیر حسین اعتمادی باشد.اما آنگونه که پیش از این گفتیم حاکمیت از این اقدامات طرفی نخواهد بست. اندیشه ی لیبرال که اکنون در جهان درختی پر بار و تناور با ریشه های عمیق و شاخه های سترگ است و در ایران نیز نهالی است رو به رشد و بالنده، از این آفات موسمی گزندی نخواهد دید.

فعالین لیبرال دانشگاههای تهران از این عملیات روانی تهدید آمیز ترسی به دل راه نخواهند داد.ما با تکیه بر عقلانیت سیاسی و با ادامه ی سیاست مقاومت و پایداری توام با بصیرت و متانت راه دشوار اما بی بدیل گسترش ارزشهای لیبرال را ادامه خواهیم داد و بی توجه به این اقدامات تحریک آمیز بدون در غلطیدن به ورطه ی مهلک رادیکالیسم کور ، با قوت تمام به فعالیتهای خود ادامه خواهیم داد. سعید قاسمی نژاد نیز در ادامه ی این راه چون گذشته،فعال و موثر با ما خواهد بود و ما نیز در کنار او. همچنان که امیر حسین اعتمادی دیگر فعال شاخص لیبرال، در کنار دیگر یارانش از این حکم بیمی به دل راه نداده و برای ادامه ی فعالیت خود مصمم است.

ما اینجا به صدای بلند اعلام می کنیم که فعالیت آزادانه ی فکری و سیاسی را حق قانونی و غیر قابل سلب خود و همه ی دیگر گرایشها و عقاید می دانیم و به هیچ وجه از این حق مسلم بشری و قانونی خود چشم پوشی نخواهیم کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 13:34  توسط دبير  | 

با سلام به دوستان انجمن ايران فردا در شيراز

ما جمعي از جوانان شهر تبريز هستيم كه در كنار فعاليتهاي دانشجويي وبلاگ نويسي نيز ميكنيم. به وبلاگ شما سر زديم و دوست داشتيم براتون مطلبي بفرستيم. از اونجاييكه 16 شهريور سالگرد شهادت صمد بهرنگی آموزگار و نویسنده انقلابی از خطه آذربايجان بود با ياد او شروع كرديم ولي به دليل تقارن اين روز با شهادت گلسرخ انقلاب از او نيز يادي كرديم. كسانيكه به ما آموختند ماهي سياه كوچولوي زمانه خود باشيم و تا ظلم هست به مبارزه ادامه دهيم.

***************************************************

روز 16 شهریور سال 1347 صمد بهرنگی داستان نویس كودكان، معلم دلسوز و راهنمای مهربان روستائیان آذربایجان كه تحت تعقیب و هدف توطئه‌های ساواك شاه بود به‌طرز مشكوكی به‌شهادت رسید. صمد در سال 1318 در یكی از محلات فقیر نشین تبریز دیده به‌جهان گشود و هنگامی‌كه 18ساله بود به‌روستاهای آذربایجان رفت تا به‌كودكان درس بدهد. صمد در قالب داستانهای شیرینش رنجهای محرومترین اقشار مردم ایران را بازگو كرد و در قصه‌هایش به ‌ما آموخت كه همیشه با چشمانی باز و هوشیار به‌اطراف خود بنگريم و  اسیر و مرعوب فضای حاكم نشويم و هم‌چون ماهی سیاه كوچولو بی ترس و هراس از مرغ ماهیخوار، برای رسیدن به‌دنیای فردا تلاش كنيم .

همچنين 16 شهریور  مصادف با سالگرد شهادت گل سرخ انقلاب مهدی رضایی ست. درسال1351، در چنین روزی مهدی قهرمان بعد از ماهها شكنجه، به‌دستور شاه خائن به‌جوخه‌های تیرباران سپرده شد و آوای رسایش در بیدادگاه نظامی در سراسر ایران‌زمین طنین‌افكن شد مهدي رضاييكه:

 «من در این‌جا به‌اتهام عشق به‌خلق و پیكار در راه خلق محاكمه می‌شوم هدف ما فراهم‌‌آوردن چنان شرایطی است كه همه‌‌‌‌‌‌‌انسانها تحت آن شرایط به‌آخرین حد كمال و انسانیت برسند. بگذار رگ و پوست ما در راه خلق فدا گردد. تا ظلم هست مبارزه هست و تا مبارزه هست شكست و پیروزی هست ولی سرانجام پیروزی متعلق به‌خلق است. این‌را من نمی‌گویم. این‌را تاریخ می‌گوید»

مهدی در بیدادگاه نظامی به‌دفاع از آرمانهای انقلابی وتوحیدی اش پرداخت و طی دفاعیه پرشوری اعلام كرد:

«یكی از موارد اتهام من ورود دردسته بزعم شما اشرار مسلحه و من مجبور هستم كه این دسته رو معرفی بكنم كه بعد معلوم بشه آیا ما شرور هستیم یا نه. برای جواب‌دادن به‌این اتهام مجبور هستم كه در این مورد توضیحاتی بدم. باید عرض بكنم كه هدف ما چیزی نبوده جز بهروزی انسانها. جز برداشتن هر گونه تبعیض و جز پیاده‌شدن تعالیم عالی اسلام در جامعه. همان‌طور كه در جلسه گذشته گفتم ما كسانی نبودیم كه درد ناراحتی مردم رو ببینیم و ساكت بشینیم. هم‌چنان كه مولای ما علی در خطبه شقشقیه هنگامی‌كه خلافت رو به‌دست می‌گیرند، می‌فرماید (خطبه‌ای از نهج‌البلاغه) این‌كه خداوند از كسانی‌كه به‌ماهیت این روابط، به‌ماهیت این مسأله آگاهی دارند، پیمان و عهد گرفته كه ساكت ننشینند و از سیری ظالم و گرسنگی مظلوم. این پیمانی‌ست كه ما با خدای خود بستیم».

دفاعیات مهدی در بیدادگاه نظامی، پیام مبارزة‌انقلابی را به‌میان مردم برد و راهگشای بسیاری از جوانان به‌سمت آرمانهای مجاهدین گردید. رژیم شاه كه از دفاعیات قهرمانانه‌‌‌‌‌‌‌مهدی رضایی به‌خشم آمده بود، بار دیگر او را به‌زیر شكنجه‌های وحشیانه كشانید و سرانجام در سحرگاه 16شهریور، او را، درحالی‌كه20بهار بیشتر از عمرش نگذشته بود، به‌جوخه‌های تیرباران سپرد. خون پاك مهدی كه مردم او را گل سرخ انقلاب می‌نامیدند، مشعلی فراراه جوانانی گردید كه علیه ظلم و بیدادگری رژیم دیكتاتوری شاه به‌پا خاستند: همان جوانانی كه در قیام ضدسلطنتی رژیم شاه را سرنگون كردند و پس از آن نیز در صحنه‌های نبرد آزادی، در برابر آخوندهای شقاوت‌پیشه و دجال و مزدوران و جلادانشان، قهرمانانه مقاومت كردند. مقاومتی كه می‌توفد و می‌خروشد تا سرانجام ارتجاع و استبداد مذهبی را در ایران زمین به‌زیر بكشد، و آزادی، و دموكراسی و بهروزی را درایران زمین محقق كند.

قسمت كوتاهي از شعر ابراهيم در آتش كه شاعر بزرگ ايران احمد شاملو بعد از  شهادت مهدي رضايي در همان سال 1351 سروده است :

چه مردی! چه مردی!

  كه می‌گفت

قلب را شایسته‌تر آن

كه به‌هفت شمشیر عشق

  [ در خون نشیند

و گلو را بایسته‌تر آن

كه زیباترینِ نامها را

  بگوید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 23:23  توسط دبير  | 

با تشكر از انجمن دانشجويان علامه تهران كه اين شعر رو همراه با عكس برامون فرستادن

به مناسبت چهل و سومين سال تاسيس سازمان مجاهدين خلق ايران

اينك سلاح داغ ستم سوز

و اين داس برزگران

از قلب ميهنم ايران

در سايه معطر زيتون صلح

در پهنه جهان دوستي و مهر

همدوش كارگر

در پرتو ستاره روشنگر زمان

آغاز ميكند سال دگر ز رزم و فدا را 

طلوع چهل و سوم مبارك!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 23:18  توسط دبير  | 

گرامیداشت سالگرد ولی الله فیض مهدوی

یک سال  از قتل فیض مهدوی مبارز آزادی طلب و از جان گذشته میگذرد.

اینجانب بهروز جاوید طهرانی که مدت طولانی را در کنار وی محبوس بودم و با روحیات مقاومت طلبانه وی کاملا آشنا بودم.شهادت میدهم که ولی فیض مهدوی روحیه ای برای خودکشی نداشته است شاید او با روحیاتی که داشت در ابتدای دستگیری برای اینکه همرزمان خود را لو ندهد و اطلاعات از خود بروز ندهد چنین کاری را می کرد ولی امکان نداشت ،در زندان و پس از سپری کردن 7 سال زندان ، آنهم در شرایطی که حکم وی از اعدام به 15 سال تقلیل یافته بود و به وی ابلاغ شده بود دست به خودکشی بزند.

بنده بعنوان همرزم وی سالگرد شهادت وی را به تمام ملت ایران تبریک و تسلیت عرض می کنم .خواهان آن هستم  که برای کشف حقیقت در مورد شهادت وی کمیته ای حقیقت یاب تشکیل گردد    

 

                                                              پایدار وطن همیشه                                                              

بهروز جاوید طهرانی

زندان گوهردشت (رجائی شهر کرج) فرعی 5

6 شهریور  1386

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:48  توسط دبير  | 

ولی الله فیض مهدوي از زبان يارانش

http://www.2shared.com/file/2239415/a56fd74d/12_online.html

http://www.2shared.com/file/2239423/672121bb/11_online.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 13:43  توسط دبير  | 

 

متن پیاده شده نوار صوتي ولی الله فیض مهدوى در تاریخ 85,1,27

 

با درود به تمامی هموطنان عزیزم كه در ایران و سراسر جهان كه صدای من رو میشنوند،

من ولی الله فیض مهدوی متولد 5بهمن ماه 1358 هستم كه در مهرماه 1380 در سن  22سالگی بدست مأمورین وزارت اطلاعات باتهام پیوستن به سازمان مجاهدین خلق در عراق و اقدام علیه امنیت كشور دستگیر شدم.

بعد از دستگیری مدت 546روزدر سلولهای انفرادی وزارت اطلاعات تحت بازجویی و شدیدتر شكنجه های فیزیكی و روحی قرار گرفتم. در طول این مدت در زندان انفرادی تنها چیزهایی كه همیشه و همه جا با من بود دست بند و پابند و چشم بند مشكی بود و در یك سلول 4متری كه نور كافی هم نداشت بسر میبردم.

این دوران سخت ترین دوران زندگی من بود بعضی از شبها مأموران وزارت اطلاعات و بازجوها من را از خواب بیدار میكردند و به محوطه خارج از سلولم میبردند و به من میگفتند آخرین تقاضایت را بگو و با شلیك یك گلوله من را میترساندند من فكر میكردم گلوله بمن اصابت كرده و مدتی شوكه بودم اما دوباره دست من را میگرفتند و به سلولم بازمیگرداندند.

بعد از اتمام دوران انفرادی در سال 1382 در شعبه 26بیدادگاه انقلاب تهران فقط در یك جلسه دادگاه كه مدتش هم بسیار اندك بود به ریاست قاضی حداد به اعدام محكوم شدم در همان جلسه دادگاه تمامی اتهاماتی كه بمن وارد شده بود را صریحا رد كردم و با صدای بلند فریاد زدم كه دادگاه رژیم را به رسمیت نمیشناسم چرا كه نه وكیلی از طرف من در دادگاه حضور داشته نه هئیت منصفه ایی!

در همانروز بعلت اعتراضم به قاضی دادگاه به زندان دیزل آباد كرمانشاه منتقل شدم و چند ماه در آن زندان در بدترین شرایط ممكنه نگهداری میشدم.

اواخر سال 1382بود كه به زندان اوین تهران منتقل شدم و بعد از چند ماه یكبار دیگر بعلت درگیری لفظی با آقای بختیاری رئیس كل سازمان زندان های كشور به زندان گوهردشت كرج موسوم به رجایی شهر منتقل شدم.یادم میآید در بدو ورودم به این زندان یعنی رجایی شهر رئیس سابق این زندان آقای ملكی بمن گفت كه توی این زندان دیگر هیچكس بدادت نمیرسد.از آنروز تا الان مستمر مورد آماج و حمله مختلف منجمله زندانیان خطرناك به تحریك مسئولین زندان قرار گرفتم و با سخت ترین شرایط ممكنه با حداقل امكانات كه برای یك زندانی لازم است زندگی میكنم.البته زندانیان سیاسی در زندان رجایی شهر در این شرایط نگهداری میشوند و این طبیعی است.

چند روز قبل از سال نو 1385 بود كه معاون قضایی زندان آقای علی محمدی برگه ایی بمن ابلاغ شد كه حاكی از اجرای حكمم در 26اردیبهشت 1385 بود.البته این حكمم بارها شفاهی از زبان رئیس فعلی زندان آقای حاج كاظم و رئیس بند 6محمد جارویی بمن ابلاغ شده بود.همین هفته پیش بود كه رئیس بند 6 محمد جارویی من را به دفترش احضار كرد و با لحن خشن و تهدیدآمیز بمن گفت كه چرا اخبار مربوط به حكم ات را به بیرون از زندان میدهی؟ اینكارها اصلا بنفع تو نیست همانطور كه بنفع حجت زمانی نبود.

بله هموطنان و دوستان عزیز من در طول مبارزاتی كه داشتم آموختم كه برای یك فرد مبارز اهمیتی ندارد كه حتما خودش به هدف نهایی اش برسد بلكه مهمتر از همه چیز تداوم مبارزه و رسیدن به هدف است و معتقدم كه عدالت و آزادی و دمكراسی مثل تنفسی برای هر انسانی حیاتی و لازم است و به همین دلیل از شما میخواهم كه در مقابل زورگوییهای رژیم آخوندی حاكم در ایران دست از مبارزه تان نكشید.

در پایان هم پیامی دارم برای اعمال سركردگان حكومت و به آنها میگویم كه ما هرگز تن به ذلت و تسلیم در مقابل شما نه خواهیم داد و به حكومت دیكتاتوری شما به قیمت از دست دادن جانمان هم آری نه خواهیم گفت.

زنده باد آزادی ملت ایران از قید ستم و ظلم و استبداد

ولی الله فیض مهدوی هستم از زندان رجایی شهر

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 13:30  توسط دبير  | 

پلي تا مردمكان چشم

احسان رحماني

گفتي شعري بنويس

براي او كه ايستاد

و رفت

اما نگفتي آخر چگونه او را بنويسم

وقتي كه هنوز

در برابرم ايستاده است!

با من بيا...

اين جا ابتداي پلي است

تا مردمكان چشمهاي روشنش

دست بيرون مي آورم از آستين شعر

و در آغوش او ميخوانم:

دست مريزاد مرد

در اين هياهوي بي توقف

چقدر صداي تو شفاف بود

دست مريزاد مرد

هنوز توفان در سرم ميوزد!

گفتي شعري بنويس

براي او كه ايستاد و رفت

اما نگفتي آخر چگونه واژه هايم را بيارامم

وقتي كه صلابت صدايش را

تاب نمي آورند

وقتي كه قرار نميگيرند

از بي قراري همو كه هنوز ايستاده است

دست بيرون مي آورم از آستين شعر

و د ر آغوشش ميخوانم:

دست مريزاد مرد

بر امتداد ناپايدار عمر

مگر چند بهار را به چشم ديده بودي

كه اين گونه زمستان را حريف طلبيدي

و هنوز توفان تو در سرم مي وزد!

در ابتداي پلي تا مردمكان چشمهاي او

حرفهاي زيادي است براي گفتن:

از آن روزي كه از ديار سپيده گذر كرد

از چشمه سار، جامي در كشيد

تا آن روز كه در باران قيرابه هاي غروب

خود چراغي شد

و چشمه ساري

و جامي...

در ابتداي پلي تا مردمكان چشمهاي او

حرفهاي زيادي است براي گفتن

و رد پاي كلمات را

مي شود تا بلوغ همين شعر پي گرفت

دريغا!

بي آن كه راهي بيابي

به دهليز كوچك قلب او

كه هنوز در برابر ما ايستاده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 13:27  توسط دبير  | 

مراسم سالگرد شهداي سال 67 و بستن پيمان براي ادامه راهشان در خاوران

http://video.google.co.uk/videoplay?docid=-5199539545055080642&hl=en-GB  http://video.google.co.uk/videoplay?docid=1609403847382900333&hl=en

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 13:50  توسط دبير  | 

با سلام

چند روز پيش در وبلاگ نظريه شما رو در رابطه با مطلبي كه سر اعدام مجيد و حسين كاووسي نوشته بوديم، ديدم، از اونجاييكه خودم بعنوان يكي از دست اندركاران اين وبلاگ تهيه كننده اين مطلب بودم تصميم گرفتم كه جوابيه رو  هم خودم بنويسم.

قبل از پاسخگويي به سئوال شما، بايد بابت پاك كردن نظريه تون عذر بخوام چون جملات و كلماتي كه شما بكار برده بودين بنظرمون شايسته ما جوونهاي ايراني نيست چه برسه به اينكه كه بخواهيم اون رو در انظار خوانندگان خودمون قرار بديم .

اما در رابطه با پاسخ سئوال شما

هيچ ميدونين حكم اعدام يكي از احكامي هست كه از قرون وسطا باقي مونده؟ مجازاتهايي مثل اعدام به شيوه حلق آويز، سنگسار و اعدام در ملا عام اشكالي از مجازات ضد انساني و خشونت آميز و ياد آور مجازاتهاي سبعانه و وحشيانه قرون گذشته هستن. در حال حاضر اكثر كشورهاي دنيا حكم اعدام رو لغو كردن و به جاي اون از مجازاتهاي ديگه اي از جمله حبس استفاده ميكنن. اعدامهاي خياباني جزدامن زدن به  رعب وحشت اجتماعي كوچكترين كاربرد ديگه اي نداره.  اعدام در نظام كنوني نسبت به رژيمهاي ديكتاتوري قبل از اون سير تصاعدي داشته بنظرتون چرا؟ سران حكومت اين افزايش رو ناشي از بالاتررفتن ميزان ارتكاب جرايم ميدونن ولي بايد ازشون پرسيد علت افزايش جرايم چيه؟ بلحاظ حقوقي و از نظر جرم شناسي، جرم يك پديده اجتماعي هست از خود فرد شروع نميشه و به خود فرد هم ختم نميشه.  جامعه و زير ساختهاي جامعه ، حكومتي كه يك نسل از جامعه ايران رو اينچنين به فساد و تباهي كشونده  طبيعيه كه آمارجرايم هم در اون ابعاد نجومي پيدا كنه.  پس بايد ريشه رو در حكومت فاسد و زمينه هاي اقتصادي و اجتماعي كه بوجود آوردن پيدا كرد نه در فرد مجرم و جرمي كه مرتكب شده. راستي 28 ساله دارن اعدام ميكنن پس چرا جرايم كمتر نشده كه هيچ هر روز هم بيشتر ميشه.

جداي از اين بحث هاي حقوقي ، بنظرشما اگه جوونهاي ايراني امكانات براي تحصيل، كار و زندگي داشته باشن دست به كارهاي خلاف ميزنن؟ تا بحال با چند نفر از كسانيكه در چند قدمي طناب مرگ بوده اند صحبت كردين تا ببينين چرا به اين سرنوشت گرفتار شدن؟

تا بحال سايتهاي فروش دختران ايراني رو ديدين؟ عكس دخترهاي چهار ساله و شش ساله ايراني براي فروش!!!!!! آيا به نظر شما در كشوري كه انواع و اقسام نيروهاي سركوبگر وجود داره تا بر خصوصي ترين زواياي زندگي مردم نظارت داشته باشن ميشه باند فروش دختران ايراني رو مخفيانه راه انداخت و اونها رو به كشورهاي عربي و حاشيه نشين صادر كرد؟ آيا افشاگريهاي خود سران حكومت رو بر سر سو استفاده باندهاي رقيب از دختران پناه گرفته در خانه هاي حمايت كننده از دختران فراري رو فراموش كردين ؟ كجا و كي سران اين باندها به پاي ميز محاكمه و پاي چوبه دار كشانده شدن؟ آيا مصاحبه خانم رويا... از فعالين حقوق زنان در كردستان رو خوندين كه بازجوها چه رفتارهاي شنيعي با او داشته و چه كارها كه با او نكرده اند؟

باندهاي قاچاق مواد مخدر  و دزدي ها چي؟ ميخوايين از اونها هم براتون بگم؟ اونقدر فساد در اين حكومت عيان هست كه به قول معروف چه حاجت به بيان است.

اگر در ايران بشه اسم كسي رو ارازل اوباش گذاشت همون سياه پوشاني هستن كه وحشيانه به خونه هاي مردم ميريزن و اون رفتارها رو با جوونهاي ايراني ميكنن كه هر انسان آزاده اي  از نگاه كردنش هم ابا داره. همون نيروهاي حراست دانشگاه هستن كه دانشجويان رو وحشيانه كتك ميزنن و دستگير ميكنن. همون پاسداران و شكنجه گراني هستن كه در زندانها به دختران زنداني تجاوز ميكردن و بعد اونها رو به جوخه اعدام ميسپردن. آيا بنظر شما اون مامور حراست دانشگاه رازي كرمانشاه كه به يك دختر دانشجو تجاوز كرد و هنوز هم آزادانه در جامعه ميگرده ارازل و اوباش و تهديدي براي ناموسي كه شما مدعي آن هستين،نيست؟

از دختران مبارزي كه مورد چنين هتك حرمتهايي در زندان قرار گرفتن و شانس زنده موندن رو داشتن بپرسين ارازل و اوباش كيه؟ اون پاسدار، بازجو، حراستي يا اون جووني كه خودش قرباني اين نظام هست 

جانياني كه مرگ كسب و كارشون هست براي رونق پيدا كردن اين كسب و كار قبل از هر چيز نيازمند مشروعيت بخشيدن به جنايتشون هستند. سوداگران مرگ طنابهاي دار و ميدانهاي سنگسار را درويترين دجاليت دين عرضه ميكنن. اونها ميخوان صحنه هاي نفرت انگيز كشتار انسانها رو تا سطح رخدادهاي عادي روزانه تنزل بدن ميخوان كاري كنن كه خاطرات انسانها از تصاوير جان كندن همنوعانشون انباشته بشه و عواطف انساني سنگسار ارعاب و وحشت بشه، طلسم يعني اين. طلسم كردن فضاي اجتماعي و قفل كردن پتانسيلهاي مردمي با استفاده از بالا بردن رعب و وحشت از شيوه هاي لو رفته رژيمهاي ديكتاتوري هست

همه تلاش ما اينه كه دكان كسانيكه مرگ كسب و كارشون هست رو تخته كنيم . اين يك رسالت جمعي و بخصوص رسالت نسل ماست در دنيايي كه حكم اعدام به عنوان يك مجازات نفرت انگيز قلمداد ميشه نبايد بگذاريم كوچه و خيابانهاي ميهنمون از اين ننگ رنگ بگيرن هر كدوم ما در باطل كردن اين طلسم مسئوليم. ايران ما هيچگاه در مقابل هيولاي مرگ انديش زانو نزده و از اين به بعد هم ما هستيم كه بايد اين هيولا رو به زانو دربياريم بايد ايستاد و مقاومت كرد بساط اعدام و شكنجه بايد از خيابونهاي سرزمين ما جمع بشه بايد براي پاك كردن خيابانهاي شهرمون از رد پاي مرگ آستين بالا بزنيم و يادمون باشه كه براي درب باز كردن به روي خورشيدهاي هميشه و آواز كردن آزادي در سرزمينمون قبل از هر چيز بايد دربها رو به روي جلاداني ببنديم كه مرگ كسب و كارشان هست.

                                                                                                       مريم  احمدي

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:20  توسط دبير  | 

حدودا يكسال پيش پاسدار احمدي نژاد در جمع تعدادي كه اونها رو جوانان برگزيده كشور معرفي كرده بودن, صداش رو روي سرش انداخت و عربده كشيد كه: « دانشجو بايد امروز در دانشگاه بر سر رئيس جمهور فرياد بزند كه چرا استاد ليبرال و سكولار در دانشگاه ها حضور دارد.  اين جمله مقدمه و زمينه ساز سلسله اقدامات سركوبگرانه اي بود كه در ادامه بوقوع پيوست و در نتيجه اون بسياري ازاساتيد معترض و به اصطلاح غير خودي دانشگاه ها رو تصفيه كردن . اين جريانِ ضد مردمي ادامه پيدا كرد تا اينكه همين چند روز پيش, رسانه هاي حكومتي, خبر از براه افتادن موج جديد از بركناري و اخراج اساتيد دانشگاه ها دادن .  آخوندها در شروع اين موج سازي جديد, تصور ميكردن كه فصل تابستان و تعطيلي دانشگاه ها فرصت مناسبي براي پيشبرد اين خطِ سركوبگرانه اس و به خيال خودشون ميخواستن از اين مجال حداكثر سوء استفاده رو بكنن. اما از اونجا كه سنگر آزاديخواهي تعطيلي بردار نيست. دانشجويان دانشگاه تهران بلافاصله نسبت به اين اقداماتِ ظالمانه واكنش نشون دادن و بچه هاي دانشكده حقوق و علوم سياسي اين دانشگاه با صدور بيانه اي به موج بركناري اساتيد اعتراض كردن.

« هنوز سنگيني ستاره ها بر شانه هاي دانشجويان سنگيني مي كند و هنوز دانشجويان دربند به تمامي آزاد نشده اند. هنوز زخم « بازنشستگي اجباري» درمان نشده است كه ضربتي ديگر بر پيكره علم و دانشگاه وارد ميشود. » .  « همين ديروز بود كه تعدادي از اساتيد برجسته حقوق و علوم سياسي به حكم بازنشستگي خانه نشين شدند. دكتر دروديان استاد صاحب کرسي حقوق مدني ايران، دكتر رئيس طوسي استاد صاحب کرسي اقتصاد سياسي نفت و دكتر ساعي استاد صاحب کرسي مسائل جهان سوم، مشمول حکم بازنشستگي شدند.هنوز درد اين خانه‌نشيني تسكين نيافته بود كه اينك اخباري در مورد اخراج سه تن از اساتيد ديگر صاحب كرسي علوم سياسي شنيده مي‌شوند.دکتربشيريه , دكتر سمتي و دكتر شاهنده »   از كسانيكه كه اين حكم را صادر كرده‌اند بايد پرسيده شود كه در غياب اين اساتيد، رشته علوم سياسي به چه منظور تداوم مي‌يابد؟ آيا اساتيدي که بعضا با هزينه شخصي به مسافرت رفته تا دانش خود را به سطح دانشگاه هاي دنيا برسانند بايد اينگونه برخورد شود؟ سوال اصلي اين است که اگر قرار است هر روز يكي از اساتيد علوم سياسي به بهانه‌اي از دانشگاه خارج شوند بهتر نيست رشته علوم سياسي در ايران تعطيل شود تا كسي به زحمت اخراج و بازنشسته كردن نيز نيفتد؟"   اين بيانيه دانشجويان دانشگاه تهران بود. اما در پاسخ به سئوال انتهايي بايد گفت. اونچه كه بايد تعطيل بشه رشته علوم سياسي نيست, بلكه دارالحكومه ي ولايت فقيهه. دانشجوياني كه عمامه رو بر سرِ رئيس انتصابي دانشگاه تهران پريشون كردن, بدون شك راه جلوگيري از دستاندازي فاشيسم مذهبي به دانشگاهها و مقابله با اين اقدامات سركوبگرانه رو هم بلدن.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:16  توسط دبير  | 

اون روز كه صداي زنگ تلفن به  صدا در اومد, هر كدوم از  خانواده هاي نگران  و مضطربِ دانشجويان دربند در انتظار صدايي بودن كه شايد خبر از آزادي فرزندانِ دلبندشون بده. اما صدايي كه اون طرف خط بود, صداي دشمنِ آزادي بود. زمان زيادي طول نكشيد تا خانواده هاي دانشجويان دربند متوجه بشن كه منبع صدا دفترِ دژخيم مرتضويِ جنايتكاره و موضوع تماس هم چيزي جز دعوت از خانواده ها براي حضور در دفترِ اون قاضي تبهكار نيست. به نوشته خبرنامه اميركبير, بعد از اون احضار تلفني,  خانواده هاي دانشجويان دربند به دفتر مرتضوي مراجعه مي كنن و دژخيم مرتضوي هم, اونها رو به باد تهديد و ناسزا مي گيره و بهشون ميگه: « بارها به شما هشدار داديم كه جايي صحبت نكنيد, مصاحبه نكنيد, اخبار 209  را بيرون انتشار ندهيد, با كسي ملاقات نكنيد, اما شما باز كار خودتان را كرديد. حالا هم دوباره بچه هايتان را منتقل كرده ام به انفرادي و تا رويه تان را عوض نكنيد از ملاقات و تماس تلفني هم خبري نيست. » پس روشن شد كه جنايتكار مرتضوي چرا و از كجا داره ميسوزه. موضوع, موضوع افشاگري هاي خانواده هاي زنداني و رو شدن دست جلادان در اعمال شكنجه هاي وحشيانه عليه دانشجوهاي پلي تكنيكي بوده. وقتي يكي از خانواده ها روي همين موضوع انگشت ميذاره وبه اين دژخيم از شكنجه هاي قرون وسطايي رژيم در زندان ميگه. اون جلاد با عصبانيت اينطور جوابش رو ميده: « چه كسي گفته آن ها شكنجه شده اند ؟ من بايد تشخيص بدهم كه شكنجه شدند كه مي گويم شكنجه نشده اند. ما هنوز شكنجه نكرده ايم كه بفهميد شكنجه يعني چه. نشريات موهن كار همين سه نفر بوده و تا ندامتنامه ننويسند از آزادي هم خبري نيست». البته واضحه كه براي جلادان پليد كه در اذيت و آزار و شكنجه زندانيها هيچ همتايي ندارن, اِعمال مواردي مثل زدن كابل و تهديد به تجاوز و انواع و اقسامِ آزارهايِ جسمي و رواني ديگه هيچكدوم شكنجه محسوب نميشن. شكنجه اونه كه وقتي زنداني رو براش مي برن, ديگه بر نگرده. مثل بيشمار فرزندان مجاهد و مبارز اين سرزمين كه زير همين شكنجه هاي قرون وسطايي به شهادت رسيدن و هنوز كه هنوزه هيچ كس شرح اونچه كه بر اونها رفت رو نميدونه. علي اي حال قاضي مساويست با دژخيم مرتضوي با تمامِ تخصصي كه در جنايت و شقاوت داره, خيلي كوچكتر از اونه كه بتونه با اين جور نفس كش طلبيدنها, مردم و خانوادههاي آزاديخواهان اين ديار رو از ميدون به در كنه. دنيا بي حساب و كتاب نيست.  روز به صدا در اومدنِ زنگِ تلفنِ براي دژخيم مرتضوي هم خواهد رسيد. اونهايي كه باد ميكارن, سرانجام طوفان درو خواهند كرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 23:5  توسط دبير  | 

اينجا دروازه اصلي اوين البرزکوه است، بفرماييد شما هم وارد شويد، فقط مي خواهيم يک گشت کوچک بزنيم. باورکن زياد طول نمي کشد. بيا تو.

اينجا ساختمان قضايي اوين است، اينجا را که رد کنيم به‌اين ساختمان اداري مي رسيم. نامهاي بزرگي لابلاي پرونده هاي اين ساختمان است. اين روبرو هم ساختمان تشخيص هويت است که دربنديان کارت عکس هم مي گويند. جلوترمي رويم، بوي گندي به‌مشام مي رسد. بله اينجا ساختمان قرنطينه است. نه، نه داخل قرنطينه نشو. بوي گند خفه ات مي کند. جلوتر بياييد اينجا گيت ورودي ديگري است. حدودا ً دويست قدم آهسته که برداريم سمت راست ديوارهاي بلند آجربهمني هويداست. البته مي گويند اينجا را قبل از آن بهمن ساختند ولي آن ساختمان نوساز آن طرفي، بله، بند 2 سپاه است. اين را دگر بعد از آن بهمن ساختند. البته همه بهمني اند، قبل و بعد بهمن هم ديگر فرقي نمي کند، مهم اينست که آن بهمني که در بهمن آمد اين بهمني ها را پر کرد.

بگذريم. اگرموافقيد يک گشتي داخل بزنيم. اينجا راهروي اصلي بند است، چقدر ساکت است. آن طرف را ببينيد. يک برگه از زير درب سُريد و بيرون جهيد. نه، نه دست نزن. ما اجازه اين کار را نداريم. بگذاريد ببينيم چه مي شود صداي پا مي آيد. لطفا ً کمي کنار برويد تا اين برادر رد شود. دارد به‌سمت آن برگه مي رود. درب را باز کرد. مثل اينکه يک کسي پشت به‌او چمباتمه زده. برادر دارد پارچه سياهي به‌دور چشمان پسر مي بندد. کمي ساکت باشيد. برادرچيزي مي گويد: « همين ديواررا بگير و برو جلو، به‌انتهاي راهرو که رسيدي صبر کن بيايم دستشويي را نشانت دهم.»

پسر پابرهنه است و گويي تازه وارد است. لاي درب باز است. بياييد نگاهي به‌داخل بياندازيم. با احتياط درب را باز کن. کسي داخل نيست. روي ديوار يک لامپ آويزان است. آن گوشه يک ليوان و يک قاشق است. چيز ديگري نيست. ببين اينجا مثل قبر مي ماند! چه کسي اين حرف را زد نه، اين حرف را نزن. به‌اينجا مي گويند سوئيت 12 متري. ببين من الآن دراز مي کشم تا تو هم ببيني که راست مي گويم. الآن سرم کاملا ً چسبيده به‌ضلع روبرويي. پاهايم را دراز مي کنم. انگشتان را روي پاشنه مي چرخانم، همان گونه که اگر استاده باشم گويي رقص باله مي کنم. توک انگشتانم به‌درب سوئيت رسيد. بدين ترتيب طول اين سوئيت شد 180 سانتيمتر. همانگونه که درازکشيده ام دستانم را به‌طرفين باز مي کنم. دستانم به‌ديوار برخورد مي کند مجبورم مي کند مشت کنم. چه جالب دستان مشت شده ام در اين سلول به‌زورمي گنجد و بدنم بين مشتانم محبوس است. بدين ترتيب عرض آن هم از 150 سانتيمتر تجاوز نمي کند. دو نفر زمزمه مي کنند، من فقط ازآن مشتان گره کرده و بهمن را شنيدم. ديگري فقط آهي کشيد.

صداي پا مي آيد، برمي خيزم و بيرون مي آيم. برادر است که پسر را به‌انفرادي باز گردانده. برادر پارچه سياه را از دور چشمان پسر باز کرد وهمان گونه که چمباتمه زده بود به‌داخل خزيد. برادر درب را قفل زد و برگشت. نشست روي صندلي و در آن فرو رفت. کاغذ ديگري از زير درب سلول ديگري بيرون سُريد. برويم بيرون جاهاي ديگر را ببينيم. شايد سوئيت هاي 12 متري با امکانات را بيابيم.

اين قسمت بهداري اوين است. روبروکه مشاهده مي کنيد ساختمان 350 يا بند کارگري اوين است. آن طرف بند نسوان يا زنان است. سينه کش اين جاده را که بالا روي، بعد آن پيچ تند، بند 240 است. اگر فرصتي شد آنجا هم سري مي زنيم.

لطفا ً بفرماييد سمت راست. داخل کوچه در امتداد همين ساختمان 350، اين آهنگري اوين است. مي گويند کنترات همه ميله هاي زندان دست اوست. زندان را او درست کرده. باورت مي شود دستي تکان مي دهيم و از کنارش مي گذريم. داشت ورقه هاي آهن را به‌صورت صفحه هاي کوچکي برش مي زد. آن طرف را ببينيد. آن ساختمان که با همين ورقه هاي آهني محصورشده را مي گويم. مي گويند پشت اين آهن ها پنجره است! ولي چرا پنجره را پوشانده اند اين ساختمان معروف 209 اوين است. دژ اطلاعات در اوين. مترصديد به‌داخل سري بزنيم قوانين اين بند با بند هاي ديگر تا حدي متفاوت است. براي ورود به‌ساختمان بايد چشم بند بزني. در اين اتاق هم بايد لباسهايت را در بياوري و اين لباس هاي زندان را تن کني. اين دمپايي ها را هم پايت کن. چـه شده مي ترسي چه نکند نتوانيم خارج شويم نه فکرش را هم نکن. بي گناه به‌زندان نمي ماند. اگر هنوز مترصدي بيا اين برگه ها را پر کن. چيز مهمي نيست. مشخصات فردي و فيزيکي بايد پاسخ دهي. زود باش نگهبان آمد. دستت را مي گيرد و از پله ها بالا مي برد. دالآنها را يک به‌يک طي مي کني. درب يک سلول را باز مي کند. برو تو. همين!

حالا مي تواني چشم بند را برداري. چند لحظه طول مي کشد مردمک چشمت خود را با نور اتاق هماهنگ کند، همه چيز تار است تا به‌حال کسي به‌تو چشم بند نزده بود عادت مي کني دفعه بعد زودتر با محيط هماهنگ مي شوي. به‌من هم که اولين بار چشم بند زدند همين حس را داشتم. اينجا محدوده شخصي توست. چرا که جاي براي کس ديگري وجود ندارد! سعي کن به‌خانه کوچکت عادت کني. در و ديوار را خوب ببين. نگاه کن. مثل اينکه کسي پيش از تو پنجه مي ساييده بر اين ديوار. يک کسي هم مشت مي کوبيده بر اين در. جاي دستانش اينجاست. ببين. اين نام که به‌سرخي با انگشت به‌ديوار نگاشته شده آشناست. سيد علي اکبرموسوي خوئيني. خرداد سال گذشته سرش را براين آستانه‌ی کوبيدند. ببين هنوز خونش اينجاست. نماينده مجلس بود. با خون خود بر اين ديوار نامش را نگاشت، هنوز پاک نشده. ببين ديوار با تو حرف مي زند. مکتوبه اي از مصلوبان پيشين است. ببين اگرسخت است و نمي تواني تحمل کني به‌خودت دروغ بگو. اين طـور همـه چيــز دلپذيـرتـر مي شود. فکر کن اينجا سوئيت کوچک توست. اين ديوارهم وبلاگ اوين است. بنشين و بخوان وبه روزش کن. ببين يکي همين سلول بغلي دارد بر آن سوي ديوار مي نويسد. تو هم بنويس و بگذار ماندگارشود. چرا مي ترسي فکر مي کني ديگر آزاد نمي شوي نه اينها تشبثات است که به‌خورد تو مي دهند. فکر کن اگر آزاد شوي کجا مي روي بند عمومي ايران پس بنشين در خلوت انفرادي خود و مبارزه کن. اگر اينگونه نباشي زودتر شخصيتت خرد مي شود. لِه مي شوي. هنوز بازپرس شخصيتت را مثل ته سيگار زير پايش خرد نکرده. سخت است ولي عادت مي کني رفيق. باورکن مرد مي شوي. انتخاب کن به‌خود دروغ مي گويي يا به‌خلق تحمل کن، يا هم، به‌خود مصلحتي دروغ بگو تا جلوي دوربين ننشانندت. عادت کن. سخت است ولي عادت کن. در سکوت خود بنشين. پيش از تو هم خيلي ها اينجا آمدند و رفتند. ببين آن مورچه را که از ديوار سلول بالا مي رود. آن طرف سوسکها را ببين از درز در سَرَک مي کشند. پتو را بردار و دورت بکش. بـــوي گـَـند مي دهد ولي همين پتو بدن بزرگاني را لمس کرده. همه در اين بند بودند پيش از تو. نگذار موريانه وجودت را بجود. ببين اينجاي ديوار نوشته: لا يحب الله الجهر السوء من القول الا من ظلم.

دلتنگي نکن. هنوز اول راه است. هنوز بازپرس را نديده اي. هنوز 7 بازپرس با هم سرت خراب نشده اند. هنوز 48 ساعت ايستاده نگاهت نداشته اند. خم شدي مچ پايت را بگيري، آن قدر خون در سرت جمع شود که به‌هنگام برخاستن بيهوش شوي بازپرس موهايت را با مشت بگيرد بلندت کند. زير مشت و لگد لت و پار نشدي و لباسهايت پاره و خونين نشده. بازپرسي 24 ساعته نشدي هنوز. بازپرس دو پا روي کمرت نرفته هنوز. عکس يادگاري ميگرفت فکر مي کرد چه را فتح کرده انسانيتش را اگر از الآن وا دهي که نمي تواني تحمل کني. به‌خود روحيه بده. هنوز سرت را در منجلاب فرو نکرده اند تا کثافت کل ششهايت را پر کند. اگر تحمل نکني اين خدايان از تو خواهند خواست از ناکرده خود توبه کني! به‌دروغ اعتراف کني با فلان سفارت چه مراوداتي داشتي با فلان دختر چه ارتباطي داشتي کدام يک از اين نامها را مي شناسي برايش انشا بنويس. چرا فکر مي کني چرا آدم هستي فکرمي کني آدم هستي اعتراف کن و اگر نه تو را سلاخي مي کنم بازپرس با مشت و لگد زهرچشم مي گيرد وقتي مي گويي‌اش تو که با دست و پايت حرف مي زني نهايت برد حرفهايت نهايت برد دست و پايت است، شروع مي کند به‌سيلي نواختن. مي گويد پس با دستم حرفم را به‌گوش ات مي رسانم و با پايم منطقم را در مغزت فرو مي کنم. منطق بي منطقي است. ولي جالب استدلال مي کند. البته در حد شعورش.

يکي درب را باز کرد. آري دگر صبح شده. وقت صبحانه است. يک ليوان چاي، تکه لواشي و حلوا شکري. بخور تو بايد زنده بماني. من هم اولين بار حلواشکري را با چاي تلخ در بند خوردم. اولين تجربه انفرادي است.» تلخي را با شيريني بخور.»

خوب گوش کن. صداي ناله و زجه زنان را مي شنوي. آنان هم به‌ناکرده ها اعتراف نمي کنند.

تو هم که اين شکنجه هاي سفيد و آن شکنجه هاي جسمي را تحمل کني تازه بند انتظار مي روي. بندِ آخرِ جهنم. ببين اينجا کمي بزرگتر از انفرادي است. نه عمومي است نه انفرادي. قوانين خاص خود را دارد. امکانات بند عمومي ماهي يکبار به‌تو هم اعطا مي شود. فکر نکني اينجا بند عمومي است! تا بروي بند عمومي خيلي کار داري. مي خواهد خوشت بيايد يا نيايد. برو داخل. دوباره چشم بند را باز کن. ديدي چشمانت سريعتر به‌نور عادت کرد. نگاه کن.

خداي من اينجا را ببين. دکتر کيوان انصاري، درخشندي، جهاندار. آن هم کيوان رفيعي است. همه اينجا هستند.

نه بند است ونه زنجير،همه بسته چراييم 8212 چه بند است وچه زنجير که بر پاست خدايا!

دکتر را سالهاست مي شناسم. ياد روزهاي رفته تحکيم بخير. دکتر خيلي منطقي است. مثل همان روزها. بارها شده بود پياده خيابان وليعصر را از دانشگاه علامه تا پلي تکنيک پياده مي آمديم. تحليل هايش لذت بخش بود. گالري هاي وليعصر را يک چرخي مي زديم و بحث مي کرديم. پايين ميدان مي گفتيم: حالا چي مي چسبه يک لبوي داغ. ولي آخرش به‌اين نتيجه مي رسيديم، اگه يکي ببينه چي مي گه مي خنديديم و مي رفتيم. دوراني بود.

توهم بيا بنشين کنارم تا دکـتر را معرفي ات کنم، اينجا جا هست. بيـــا! در اوين براي همه جا هست. او جانباز جنگ واستاد دانشگاه اميرکبيراست. عضو شوراي مرکزي ادوار تحکيم هم هست. دکتر تعريف مي کند چگونه مقابل درب منزلش به‌روشي شبه آدمربايي توسط نهادي که بعدها معلوم شد وزارت اطلاعات بوده بازداشت مي شود. تا مدتها نامش در ليست اوين هم نبود. الآن ديگر يکسالي هست که اينجاست. آري 18 سپتامبر 2006 بازداشت شد. ابوالفضل جهاندار، عضو شوراي عمومي تحکيم که هنوز هم دانشجو بود 19 آگوست 2006 بازداشت شد. کيوان رفيعي سخنگوي فعالآن حقوق بشر در ايران است 9 جولاي 2006 بازداشت شد. همه يکسالي هست مهمان 209 اوينند. اين رويه دستگاه اطلاعاتي است ابتدا بازداشت مي کند سپس اقدام به‌جمع آوري اطلاعات، طول مدت بازداشت هم بسته به‌سرعت تخليه اطلاعاتي و پذيرش اتهامات دارد.

شعبه ششم دادگاه انقلاب پس از شش ماه بازداشت موقت چنين حکم بدوي داده:

دکتر کيوان انصاري سه سال و نيم حبس تعزيري، سعيد درخشندي سه سال حبس تعزيري و ابوالفضل جهاندار دو سال و نيم حبس تعزيري. همه اتهامات امنيتي دارند و منتظر دادگاه تجديد نظر.

دکترکمي شاکي است از وضع موجود. مي گويد نص صريح قانون مجازات اسلامي مي گويد: هنگاميکه تحقيقات مقدماتي به‌پايان مي رسد بايد قرار بازداشت موقت فک شود و فرد با سند آزاد شود که دادگاه بدوي خلاف چنين رويه اي را پي گرفت. بازداشت موقتش دو ماه بود که دادگاه تمديد ‌‌آن‌را‌ نمي پذيرد و قرار به‌وثيقه مي دهد. پرونده به‌شعبه ديگر ارجاع مي شود و آن شعبه با نفوذ بازپرس حکم بازداشت موقت را تمديد مي کند. مي گويد اتهاماتي از داشتن ايميل محرمانه، اقدام عليه امنيت ملي و تلاش جهت تصرف صدا و سيما، تباني، جاسوسي و ارتباط با بيگانگان، تجمع و توطئه جهت ضربه زدن به‌نظام و توهين به‌مقامات حکومتي، در پرونده دارد.

من که اطلاعات حقوقي تخصصي ندارم هم نمي پذيرم. آموزش جهت تصرف صدا و سيما‌! اين را سيب زميني پخته هم نمي پذيرد چه رسد به‌عقل سليم. اتهام اجتماع و اخلال بدون پايه اند و تعريف مشخص حقوقي ندارند. هر تجمعي که در محل دفتر سازمان ادوار تشکيل شود بواسطه قانوني بودن اين تشکل قانوني است و اتهامِ مصداقِ تجمع و اخلال وارد نيست. ورود به‌حريم خصوصي افراد و کندوکاو در فايلهاي کامپيوتري و اتهام توهين به‌مقامات با استناد به‌آن کندوکاوها به‌واسطه اينکه صريحا ً اعلان نگرديده فاقد وجاهت قانوني است. ببين چه راحت اتهامات واهي مي زنند. آنان اثبات نمي کنند تو گناهکاري، تو بايد ثابت کني بي گناهي!

مي گويد با کدام منطق متهم دوره محکوميت پس از تاييد اتهام را بايد پيش از تاييد اتهام بگذراند. اگر بيگناه باشد چه حتما ً بايد بگذارد به‌پاي کفاره گناهان که در طول عمر مرتکب شده. راست مي گويد اين کدام خداي است که بر زمين حکم مي راند کدام ضابط قضايي است که متهم را در موعد مقرر به‌دادگاه منتقل نمي کند دستگاه قضا خلاف نص صريح قانون مجازات اسلامي و خلاف بخشنامه حقوق شهروندي رييس قوه عمل مي کند. مي گويمش به‌جـِد از کوزه همان برون تراود که در اوست. اين مشکل قانون مجازات اسلامي است که ضمانت اجرا ندارد يا مشکل در اسلام آقايان است اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد.

يکي از آن طرف با ايما و اشاره مي رساند که اينجا دوربين ها و شنودها همه چيز را ضبط مي کنند.

دوست ديگرم را در همان ساختمان آجربهمني معروف خيابان سميه، پلاک 180 ديده ام. گِـله دارد از اصلاح طلبان که چرا با آن همه اولدورم بولدورم هاي حفظ حقوق شهروندي و جبهه حقوق بشر و دموکراسي خواهي هيچ موضعي نمي گيرند مي گويمش، مي گويند اينها هم بازپرس هاي سابق بوده اند، نقاب مي زدند وهمين مي کردند که اينان هنوزمي کنند، حال توبه کرده و تواب شده اند، کت و شلوارمي پوشنـد، هـِـوي متال گوش مي دهند و خود را اصــلاح طلـب مي خوانند. آن ديگري خود را تکنوکرات مي خواند. مي گويند دهه 60 همه برادر بودند، ولي امروز بد جور سـه تيـغ مي کنند و ادکلن چارلي مي زنند. اينان حتي خجالت مي کشند به‌فرزندانشان بگويند چه کاره بودند! به‌خدا دگر حالم ازهر چه بهمن و بهمني است بهم مي خورد. من نمي دانم چرا وقتي حرف ازاصلاح طلبان مي آيد آدم ياد آخور و توبره مي افتد. شايد چون هم از آخور نظام مي خورند هم از توبره خلق. خود را احزاب دوپا که يک پا در حاکميت و پاي ديگر در جامعه مدني دارد مي خوانند! جنبش دانشجويي را هم خروس بي محل مي دانند. البته آن دم خروس ديگري است که از زيرعباي آقايان بيرون زده، ولي خودشان نمي بينند. شايد هم تظاهر به‌نديدن مي کنند، با اين حال بعضي هاشان خيلي بامعرفتند ولي تشکيلاتي کارمي کنند.

مي گويمش اينجا بودي. نمي داني بيرون چه خبراست. گويي چندي است آقايان پيک به‌بيت رهبري مي فرستند و از تندروي هاي گذشته اظهار ندامت مي کنند. شايد که آقا گوشه چشمي نمايد و از پل صراط تاييد صلاحيت ها بگذرند. با اين متد مي خواهند دموکراسي خواهي خود را ثابت کنند. حرف دفاع از حقوق بشر هم مي زنند. شريک دزد و رفيق قافله!

همين جناب دکتر معين کانديداي احزاب دوپا در جلسه انتخاباتي سال 84 در خيابان ويلا، در جواب پرسشم که چگونه شما که از حق دانشجويان به‌هنگام وزارت علوم دفاع نکرديد از حق ملت به‌گاه رياست جمهوري دفاع خواهيد نمود، به‌خدا قسم پاسخي نداشت. آقايان به‌جاي اينکه به‌دنبال خروس بي محل بگرديد دم خروستان را پاسخ دهيد. چگونه منازلتان از پايين ونک به‌بالاي ونک منتقل شد گذشته خود را با صراحت نقد کنيد. دم از حقوق بشر مي زنيد، بي پرده بگوييد در برابر نقض حقوق بشر در بند 209 چه کرديد نقضي نيست يا آنان بشر نيستند

اينگونه که حقوق بشر شما شعار گرگان است در لباس ميشان. بنشينيد وفکر کنيد و پاسخ دهيد.

ببينيد!

برگ درانتهاي زوال مي افتد و ميوه در ابتداي کمال

بنگر

که چگونه افتي

چون برگ زرد يا سيبي سرخ

تو را چه شد دگرتاب تحمل نداري مي خواهي بروي هنوز بند هاي ديگر را سر نزديم. خيلي ها آنجا هستند. مجيد توکلي، احمد قصابان و احسان منصوري و چه مشتي بود نمونه خروار بس است بغض نکن. چرا چشمانت باريد

صبر کن! ببين! صدا را مي شنوي سفيــــري در نـــايي مي دمد. گوش کن. صدا از داخل مي آيد. مي شنوي وقت نماز است. آنان هنوز از سجاده ها، سر برنگرفته اند.

ياري اندرکس نمي بينم، ياران را چه شد دوستي کي آخر آمد، دوستداران را چه شد

تو هم شنيدي چه گفتند حالا اگر مي خواهي برو، ولي قول بده هر آن‌چه ديدي براي همه تعريف کني. بگويي چگونه دختـــران و زنــان جوان را هم اذيـت مي کردند، دشنـام مي دادند و به‌بـاد کتک مي گرفتند. به‌حرمت اشک هايي که بر شيون آنان در خلوت خود ريختي بگو. قسم به‌نگاه آن چشمهاي منتظري که به‌اميد بازگشت پدر و مادر خود به‌در دوخته شده بگو. سوگنـد به‌نفس هاي به‌شمارش افتاده پدران و مادراني که اميد به‌آغوش کشيدن فرزندانشان را باري ديگر دارند بگو. به‌حرمت خون بيگناهاني که سحرگاهان به‌تپه هاي اوين در خون خود غلتيدند بگو. قسم به‌آه عقايدي که در حسينيه اوين چوبه هاي دار را آلاييدند بگو. شاهد بودي وديدي، حال که رهيدي به‌وجدانت قول بده که حرمتِ آزادي را با افشاي هرآن‌چه در اين بند مي گذرد پاس داري.»

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 23:4  توسط دبير  | 

بسم‌الحق

با نام آزادي، آگاهي و عدالت

 به شهداء تابستان 67

كه سر در راه آزادي و عدالت نهادند

كتر محمد ملكي

مرداد 86

راهيانِ رهِ عشق

هوايِ گُر گرفتة تابستان 1367 وقتي به كوچه پس كوچه‌هاي شرق و غرب و شمال و جنوب تهران و بسياري از شهرها و روستاهاي كشورمان سرك كشيد و با خود نگراني و دلشورة از يك فاجعة بسيار تلخ و دردناك را به بسياري از خانه‌ها و خانواده‌ها برد، اوّل كسي باور نمي‌كرد، به راستي باور آن مشكل بود، مگر امكان دارد با يك «فرمان» هزاران زنداني اسير را كه دورانِ محكوميتِ غيرقانوني خود را مي گذرانند اعدام كرد؟ واقعه در حالِ شدن بود چاره‌اي جز پذيرش واقعيت نبود، در كوچه‌هاي تنگ و تاريك روستاها و شهرها، زنان و مردان و كودكان از ترسِ گزمه و عسس و همسايه‌ها و عابرينِ «مقلد» كه به فتواي «آقا» بايد رفت و آمد و گفتگوهاي اهالي محل را زير نظر داشته باشند و گزارش كنند تنها نگاه بود و سكوت. فقط وقتي تاريكي بر همه جا گسترده مي‌شد، خانوادة قربانيان فرصت مي‌يافتند تا از سرنوشتِ عزيزانِ جويا و باخبر شوند، نه دادي و نه فريادي، تنها اشكي و آهي. كِي؟ كجا؟ كسي نمي‌دانست، غسلي و كفني و گوري؟ سؤالهاي ممنوعه! ختمي، يادبودي مراسمي، هرگز! و چنين بود كه در ميان سكوت و بهت و حيرتِ خانوادة قربانيان، سالها سپري گرديد، بعدها افشا شد بهترين فرزندانِ وطن در يك جنايت ضدبشري تنها و تنها به جرم نه گفتن به حاكمانِ ظالم و دفاع از آزادي و عدالت به مرگ محكوم شده‌اند.

چه اتفاقي افتاده بود، باور كردني نبود و نيست، كمتر كسي مي‌پذيرفت عظمتِ حادثه را، ولي فاجعه آن قدر بزرگ و بزرگ است كه كمتر خانواده‌اي داغِ آن بر دل و جانش ننشسته است. سؤال اساسي اين است مردمي كه بيش از هزار سال بر مظلوميت حسين و يارانش گريسته‌اند و بر يزيد و يزيديان لعنت مي‌فرستند چگونه است كه در مورد كشتار تابستان 67 سكوت كرده‌اند، از عمق فاجعه بي‌خبرند يا از اينكه هنوز آمران و عاملان جنايت در رأس كارند جرئت اعتراض ندارند. سكوت تا كي مي‌تواند ادامه داشته باشد؟ و آيا همين سكوت حاكمان را در ظلم و جنايت جري‌تر نمي‌كند؟ مگر بيش از هزار سال در گوش ما نخواندند كه «هر روز عاشورا و هر زميني كربلاست». و حسين (ع) و يارانش با شمشير به جنگ حاكمانِ ظالم رفتند و بخاطر حق و داد و آزادي جنگيدند و جان باختند و خانواده‌ آنها از سوي حكومت دچار مشكلات بسيار شدند و مقاومت كردند تا به درازاي تاريخ جنگ عليه حكومت‌هاي ظلم و جور ادامه يابد. مگر در فاجعة تابستان سالِ 67 حادثه‌اي بدتر و فجيع‌تر اتفاق نيافتاد. مگر حاكمان جور به جان هزاران زن و مرد اسير نيافتادند و آنها را از دم تيغ نگذراندند؟ حال طبيعي است اين سؤال بايد در ذهن همه آنها كه مدعي عشقِ به حسين هستند جا بيافتد كه امام چرا جنگيد با چه حكومتي جنگيد و با چه هدفي خود و يارانش را فدا كرد؟ من به عنوانِ كسي كه ادعاي پيروي از راهِ حسين را دارد و به مكتب او عشق مي‌ورزد، وقتي به آنچه در پاي منابر و جلساتِ گفتگو از همين آقايان كه امروز حكومت را در دست دارند و خود را چون يزيد «اميرالمؤمنين» مي‌دانند شنيدم و يا در كتابها پيرامونِ حادثه عاشورا خواندم، بين دو حادثه يعني آنچه در سال 61 هجري و تابستان سال 1367 در زندانهاي ايران اتفاق افتاد به مقايسه مي‌نشينم سواي شخصيت امام‌حسين و ياران و نزديكانش كه معتقدم بسيار بالا و والا بوده، به اين نتيجه مي‌رسم آنچه در سال 67 اتفاق افتاد بسيار خشن‌تر، بي‌رحمانه‌تر، و ظالمانه‌تر بود. وقتي حقايق بهتر و بيشتر روشن گردد و اكثريتِ مردم كه بدلايل مختلف هنوز متأسفانه به عمق فاجعه تابستان 67 پي نبرده‌اند آگاه شوند كه چه بر سرِ هزاران مرد و زن زنداني و خانواده‌هاي آنان از سوي حكومتي كه خود را «حكومت اسلامي» نام نهاده‌ آمده است، آن وقت بهتر به معني اين گفته كه هر روز عاشورا و هر زمين كربلاست پي خواهند برد. پي خواهند برد كه در هر زمان مي‌تواند يزيدي باشد و حسيني. پي خواهند برد كه حسين در برابر يزيد قيام نكرد تا پيروانش به مظلوميت او بگريند و بر سر و سينه زنند بدون آنكه به هدفِ حسين كه قيام عليه ظلم و ظالم بود عمل نمايند. او عليه يزيديان شوريد تا به پيروانش بياموزد كه كاري حسيني كردن وظيفة آنهاست. اين گفتة دكتر شريعتي را هرگز فراموش نكنيم كه «آنها كه رفتند كاري حسيني كردند، آنها كه ماندند بايد كاري زينبي (افشاگري) كنند وگرنه يزيدي‌اند».

اين روزها كه 19 سال از فاجعة كشتار هزاران اسير مجاهد و مبارز مي‌‌گذرد بايد نه تنها آمران و عاملان بلکه همه آنها كه با سكوت خود در حقيقت صحه بر اين عمل نهادند پاسخگو باشند. مگر در زيارت عاشورا نيامده است «لعنت بر آنها كه به شما ظلم كردند، لعنت بر آنها كه شما را كشتند، لعنت بر آنها كه براي قاتلان شما كار تداركاتي انجام دادند، و لعنت بر آنها كه داستان شما را شنيدند و سكوت كردند و راضي به اين كار شدند. »

و امروز چه كسي نمي‌داند آمرين و عاملين كشتار تابستان 67 همان كساني هستند كه جمعي از آنها امروز بر مسند وزارت و قضا تكيه زده‌اند و جمعي با توجيحات يزيدگونه به خيال خود لباسِ جلادي از تن به در كرده و به كسوتِ اصلاح‌طلبي در‌آمده‌اند، امّا اين جماعت بدانند و مطمئن باشند روزي مشتِ آنها باز خواهد شد و در دادگاهِ رسيدگي‌كننده به جنايت آنها بايد پاسخگو باشند.

حدودِ 1400 سال از واقعة كربلا مي‌گذرد و حسين عليه‌السلام و يارانش بعنوان اسوه‌هاي مبارزه با ظلم و ظالم مورد احترام هر مسلمان و شيعه و انسان آزاده و حقيقت‌جو مي‌باشند. امروز هر كسي از حسين‌هاي زمانش سخن نگويد و از مظلوميت دختران و پدران و برادران و پسران و شوهران همه آنها كه جان بر سر آزادي و عدالت نهادند دفاع نكند و با قاتلين آنها همكاري و دوستي نمايد از طايفة يزيديان است.

در پايان شعري را كه با بهره‌گيري از سرودة هوشنگ ابتهاج سالها پيش گفته‌ام به همة آنها كه كس يا كسان خود را در دهه 60 و تابستان 67 از دست داده‌اند تقديم مي‌كنم.

شكوه عشق
"در اين سراي بي‌كسي، كسي به در نمي‌زند

به دشـتِ پـرمـلالِ ما پرنـده پـر نمـي‌زنـد                       

اگر تو خامشي و من، سكوت پيشه كرده‌ام

در اين شب سيه كسي، گَپ از سحر نمي‌زند

يكي صداي آشنا، ز مرگِ سرخ لاله‌ها

به كوچه‌سارهاي شب، غمان به سر نمي‌زند

به مادرانِ بي‌نوا، كسي به خاطر خدا

ز بيم گزمه و عسس، شبانه سر نمي‌زند

*     *     *

اگر ز عشق دم زني، به كهكشان قدم زني

به نقطه‌اي رسي در آن، عقاب پر نمي‌زند

در اين زمانِ پرخطر، شكوه عشق را نگر

كنار تپه هم يكي، دم از خطر نمي‌زند

صلا دهيد عاشقان، كه از نيايش و فغان

ز چوب خشك و بي‌ثمر، شكوفه بر نمي‌زند

اگر به بند آتش و به شهر گنجِ بي‌كران

درونِ بند مي‌شود، رهِ سفر نمي‌زند

به خود بيا، به خود بيا، به بيكران رهي گشا

      وگرنه بي‌تلاش ما، كسي به در نمي‌زند

                                                                                                                 جمعه 26/7/82

                                                                                                                       ونك «ياسر»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 23:4  توسط دبير  | 

چشم بندهام رو باز كنين، ميخوام براي آخرين بار خيابونهاي شهرم رو ببينم. ميخوام خودم رو توي اين كوچه هاي نفرين شده پيدا كنم. اون بچه كه سر كوچه ايستاده منم! من نيستم؟ چرا منم ،منم كه دارم شيشه ماشينها رو پاك ميكنم. چكار كنم مگه كار ديگه اي از بر مياد؟ تو خيابونها پرسه ميزنم كه به هزار جون كندن شكم شش تا خواهر كوچكتر از خودم رو سير كنم. مادرم دو خيابون پايين تر داره گدايي ميكنه، پدرم زندانه هميشه زندانه. آقا تو رو خدا يواش كنم بگذار خودم رو ببينم اون پسر كه رفت تو كوچه تنگ و تاريك منم باور كنين اين يكي منم سرم سنگينه تمام تنم درد ميكنه خون به مغزم نميرسه. اولين سيگار رو پدرم برام باز كرد بعد گفت برم براش دوا بخرم، من با دوا بزرگ شدم تو كراك و شيشه قد كشيدم. گرفتن انداختنم كانون اصلاح و تربيت تا مثلا اصلاحم كنن كشك! كدوم اصلاح ؟ بيرون كه اومدم كارهايي بلد بودم كه تو عمرم هيچ جاي ديگه اي ياد نميگرفتم. پس كي ميرسيم بابا؟ من رو كجا ميخوايين ببرين آويزون كنين؟ لااقل بگين تا خودمون هم بدونيم. اونجا كه برسيم همه جمع هستن نه؟ آدما دور تا دور ميدون ايستادن تا تماشام كنن نيست؟! نكنه حميدم رو هم آورده باشين؟ اون پسر پنج سال بيشتر نداره نبايد جون كندن باباش رو ببينه. آخه لامصبا چرا همون كنج هلفدوني كار رو تموم نكردين؟ مرگ من چي به اين آدمها ميده جز سير شدن از زندگيشون ؟ چي شد؟ چرا وايسادي؟ رسيديم؟ يكي با من حرف بزنه! اين صداي آدمهاست؟چي دارن ميگن بهم؟ من رو نشون هم ميدن قلب اونها هم مثل من اومده تو گلوشون نه؟ اين صداي گريه كيه؟ من كه مادر ندارم. بابا اين چشم بند سياه رو از چشمام باز كنين از چي ميترسين. اين دم آخري حتي يه لكه نور هم به چشم من نميبينين؟ اين كيه صداش رو انداخته روي سرش داره؟ داره جرمهاي من رو ميخونه، هيچ كدوم از اينهايي كه ميگي جرم من نيست همش بهتانه. تو جمهوري اسلامي به ناحق آدم ميكشن. من هيچوقت زندگي نكردم كه حالا قرار باشه بميرم شما روزي هزار بار من رو كشتين آهاي آدمها چشمهاتون رو به مرگ من نبندين عكس يادگاري مرگ و من رو تو صفحه اول هيچ روزنامه اي تاب نيارين نذارين جون كندن يه آدم زمين گيرتون كنه گريه نكنين انتقامم رو بگيرين.

سنگ ها رو از اول وسط بيابون خالي كرده بودن اين رو خود قاضي بهم گفت خواست عذابم بده ميخواست قبل از اينكه زير بارون سنگها دفن بشم با كلوخهاي آزار و زخم زبون سنگسارم كنه. چشمم رو بسته بود كه با آتيش نگاهم نسوزونمش تو يازده سال اضافه نفس كشيدي. گفت دنيا رو برات جهنم ميكنم تا بدوني كجا داري ميري. همونطور كه نشسته بودم بهش گفتم هر جا كه برم بهتر از اين جهنم توست، ميخواستم خيلي چيزهاي ديگه بگم، سرم تير كشيد. مشتش امونم نداد نامرد! گفت تو مفس في الارضي. چيزي بهش نگفتم من از سكوتم آينه اي ساختم كه اون دشنام بر سر خودش آوار بشه. باقي حرفهاش رو نشنيده گرفتم حتي به بارون مشتها  و لگدها توجه نكردم، تو راه مدام به سنگها فكر ميكردم به سنگهاي سرد و سختي كه قرار بو د اونقدر ببارن تا بميرم. آخه اين كدوم گناه هست كه عقوبتش از هزار گناه ديگه بدتره؟ ميدونم به اين سادگي ها نميميرم بايد به تعداد تك تك سنگها نفس بكشم. بار اول كه بردنم هيچكس حاضر نشد شريك جرمشون بشه،  هيچكس حاضر  نشد به سنگها دست بزنه. كارد ميزدي خون قاضي در نميومد داد ميزد و ميون آدمها ميچرخيد. ميگفت اين گناه كاره بزنيدش ميگفت از تاكستان سنگستان ميسازم ولي هيچكي پا پيش نگذاشت. من با چشمهاي بسته ميتونستم چهره تك تك آدمها رو ببينم . خشم از نگاهها ميجوشيد فرياد بود كه روي لبها پرپر ميزد اون روز خود قاضي سنگسار شد، سنگسار تنفر مردم، سنگسار انزجار آدمها. اما اينبار تصميمش رو گرفته خودش و سربازهاش ميخواد كار رو يكسره. كنه هم بازجو هست هم قاضي پرونده ام هست هم وكيلم هست و هم مجري حكم هست. چه  بيدادگاهييه اين دنيا دلم ميخواد يكي پنجره اين ماشين رو پايين بكشه تا نسيم تاكستان يكباره ديگه از روي صورتم بگذره ميخوام آرامش نسيم رو قبل از طوفان سنگها تجربه كنم. دوباره به اون ميدون نفرت انگيز ميرسيم دوباره از ماشين پياده ميشم. دوباره كفن پيچ و دوباره دفن ميشم نميدونم كجا رفتن ولي ميدونم زياد ازم فاصله نميگيرن با صداي انكر الاصواتش حكمم  رو ميخونه و بعد نعره زنان تكبير ميگه سنگها ي بي رگ و خون شروع به باريدن ميكنن تا رگ و خون يك انسان رو از هم بدرن. ضجه نميكشم ناله نميكنم ميخوام تمام نفرتشون رو با سكوتم پس بزنم. سنگها بي وققه ميبارن يك... دو... سه...

اين منم  خودمم

صدا هنوز صداي منه 

هرروز شكنجه ميشم

هر روز اعدام ميشم

هر روز سنگسار ميشم

اما زنده ام و هنوز نفس ميكشم

وجودم سرشار از شوق زندگيه

اسطوره جاودانگي ام

ايرانم من

نميميرم چون قلبي هست كه به اندازه همه قلبهاي از طپش افتاده ميطپه

و چه دستهاي جنايت كه سالهاست بر گلوگاهم حلقه زده

اما بنازم به آن دستي كه در تمام اين سالها

مرگ را از وجودم پس زده و ميزنه

تا وقتي اين دست هست چرا بترسم

تا وقتي اون قلب هست چرا بميرم

ميخوان با كابوس اعدام و جنايت طلسمم كنن

ميخوان اين تن شرحه شرحه رو اسير وحشت و عليل ذلت كنن

اما من به مقاومت زنده ام

من به افسون اون صدايي زنده ام كه فرياد زد

و من رو بدون اعدام و شكنجه آرزو كرد

آهاي اهالي دردمند من

اين گرگ و ميش گذرا رو تاب بيارين

اون شيري كه تو پرچم من ميغره

با من عهد بسته كه خاكم رو

از تمام سگان زبون پاك كنه

ميخواد خورشيدي رو كه از پس يالهاش طلوعيده رو  

مهمان افقهاي من بكنه

خورشيد اون شير بر تمام تاريكي هاي آسمون من چيره ميشه

من براي ديدار با تو چيزي كم ندارم

براي پيروزي همه چيز دارم

همه چيز دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 16:23  توسط دبير  | 

قرنهاي دروغ و صد رنگي

كاش يك روز به آخر برسد

اينهمه وحشت و تنهايي و مرگ

كاش يك روز به آخر برسد

دشمن ما خرد است

ليك آنها بهر گرده ناني

پي او ميگردند

واي بر خودفروشان خبيث

گره آزادي ما نه به دستان يكي از ماها

نه به رحم آوري دشمن ما

 باز شود

سر آزادي ما

بودن ماست با همديگر

در اين زندان وا نشود

جز به اتحاد يك يك ما

ما به آن روز مي انديشيم

تن به ذلت ندهيد

روز پيروزي ما نزديك است

تو چه مي انديشي

شب ما نيز سحر خواهد شد

همصدا با ما شو

رمز پيروزي ما

ما به آن روز مي انديشيم

سربلند و آزاد      

نه همين  ميهن خود

كه جهاني آزاد

كه جهاني آباد

نه فقيري

نه اسيري

نه رنج و شهادت

ما براي آن روز ميجنگيم

تو چه مي انديشي

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 16:19  توسط دبير  |