اينجا دروازه اصلي اوين البرزکوه است، بفرماييد شما هم وارد شويد، فقط مي خواهيم يک گشت کوچک بزنيم. باورکن زياد طول نمي کشد. بيا تو.
اينجا ساختمان قضايي اوين است، اينجا را که رد کنيم بهاين ساختمان اداري مي رسيم. نامهاي بزرگي لابلاي پرونده هاي اين ساختمان است. اين روبرو هم ساختمان تشخيص هويت است که دربنديان کارت عکس هم مي گويند. جلوترمي رويم، بوي گندي بهمشام مي رسد. بله اينجا ساختمان قرنطينه است. نه، نه داخل قرنطينه نشو. بوي گند خفه ات مي کند. جلوتر بياييد اينجا گيت ورودي ديگري است. حدودا ً دويست قدم آهسته که برداريم سمت راست ديوارهاي بلند آجربهمني هويداست. البته مي گويند اينجا را قبل از آن بهمن ساختند ولي آن ساختمان نوساز آن طرفي، بله، بند 2 سپاه است. اين را دگر بعد از آن بهمن ساختند. البته همه بهمني اند، قبل و بعد بهمن هم ديگر فرقي نمي کند، مهم اينست که آن بهمني که در بهمن آمد اين بهمني ها را پر کرد.
بگذريم. اگرموافقيد يک گشتي داخل بزنيم. اينجا راهروي اصلي بند است، چقدر ساکت است. آن طرف را ببينيد. يک برگه از زير درب سُريد و بيرون جهيد. نه، نه دست نزن. ما اجازه اين کار را نداريم. بگذاريد ببينيم چه مي شود صداي پا مي آيد. لطفا ً کمي کنار برويد تا اين برادر رد شود. دارد بهسمت آن برگه مي رود. درب را باز کرد. مثل اينکه يک کسي پشت بهاو چمباتمه زده. برادر دارد پارچه سياهي بهدور چشمان پسر مي بندد. کمي ساکت باشيد. برادرچيزي مي گويد: « همين ديواررا بگير و برو جلو، بهانتهاي راهرو که رسيدي صبر کن بيايم دستشويي را نشانت دهم.»
پسر پابرهنه است و گويي تازه وارد است. لاي درب باز است. بياييد نگاهي بهداخل بياندازيم. با احتياط درب را باز کن. کسي داخل نيست. روي ديوار يک لامپ آويزان است. آن گوشه يک ليوان و يک قاشق است. چيز ديگري نيست. ببين اينجا مثل قبر مي ماند! چه کسي اين حرف را زد نه، اين حرف را نزن. بهاينجا مي گويند سوئيت 12 متري. ببين من الآن دراز مي کشم تا تو هم ببيني که راست مي گويم. الآن سرم کاملا ً چسبيده بهضلع روبرويي. پاهايم را دراز مي کنم. انگشتان را روي پاشنه مي چرخانم، همان گونه که اگر استاده باشم گويي رقص باله مي کنم. توک انگشتانم بهدرب سوئيت رسيد. بدين ترتيب طول اين سوئيت شد 180 سانتيمتر. همانگونه که درازکشيده ام دستانم را بهطرفين باز مي کنم. دستانم بهديوار برخورد مي کند مجبورم مي کند مشت کنم. چه جالب دستان مشت شده ام در اين سلول بهزورمي گنجد و بدنم بين مشتانم محبوس است. بدين ترتيب عرض آن هم از 150 سانتيمتر تجاوز نمي کند. دو نفر زمزمه مي کنند، من فقط ازآن مشتان گره کرده و بهمن را شنيدم. ديگري فقط آهي کشيد.
صداي پا مي آيد، برمي خيزم و بيرون مي آيم. برادر است که پسر را بهانفرادي باز گردانده. برادر پارچه سياه را از دور چشمان پسر باز کرد وهمان گونه که چمباتمه زده بود بهداخل خزيد. برادر درب را قفل زد و برگشت. نشست روي صندلي و در آن فرو رفت. کاغذ ديگري از زير درب سلول ديگري بيرون سُريد. برويم بيرون جاهاي ديگر را ببينيم. شايد سوئيت هاي 12 متري با امکانات را بيابيم.
اين قسمت بهداري اوين است. روبروکه مشاهده مي کنيد ساختمان 350 يا بند کارگري اوين است. آن طرف بند نسوان يا زنان است. سينه کش اين جاده را که بالا روي، بعد آن پيچ تند، بند 240 است. اگر فرصتي شد آنجا هم سري مي زنيم.
لطفا ً بفرماييد سمت راست. داخل کوچه در امتداد همين ساختمان 350، اين آهنگري اوين است. مي گويند کنترات همه ميله هاي زندان دست اوست. زندان را او درست کرده. باورت مي شود دستي تکان مي دهيم و از کنارش مي گذريم. داشت ورقه هاي آهن را بهصورت صفحه هاي کوچکي برش مي زد. آن طرف را ببينيد. آن ساختمان که با همين ورقه هاي آهني محصورشده را مي گويم. مي گويند پشت اين آهن ها پنجره است! ولي چرا پنجره را پوشانده اند اين ساختمان معروف 209 اوين است. دژ اطلاعات در اوين. مترصديد بهداخل سري بزنيم قوانين اين بند با بند هاي ديگر تا حدي متفاوت است. براي ورود بهساختمان بايد چشم بند بزني. در اين اتاق هم بايد لباسهايت را در بياوري و اين لباس هاي زندان را تن کني. اين دمپايي ها را هم پايت کن. چـه شده مي ترسي چه نکند نتوانيم خارج شويم نه فکرش را هم نکن. بي گناه بهزندان نمي ماند. اگر هنوز مترصدي بيا اين برگه ها را پر کن. چيز مهمي نيست. مشخصات فردي و فيزيکي بايد پاسخ دهي. زود باش نگهبان آمد. دستت را مي گيرد و از پله ها بالا مي برد. دالآنها را يک بهيک طي مي کني. درب يک سلول را باز مي کند. برو تو. همين!
حالا مي تواني چشم بند را برداري. چند لحظه طول مي کشد مردمک چشمت خود را با نور اتاق هماهنگ کند، همه چيز تار است تا بهحال کسي بهتو چشم بند نزده بود عادت مي کني دفعه بعد زودتر با محيط هماهنگ مي شوي. بهمن هم که اولين بار چشم بند زدند همين حس را داشتم. اينجا محدوده شخصي توست. چرا که جاي براي کس ديگري وجود ندارد! سعي کن بهخانه کوچکت عادت کني. در و ديوار را خوب ببين. نگاه کن. مثل اينکه کسي پيش از تو پنجه مي ساييده بر اين ديوار. يک کسي هم مشت مي کوبيده بر اين در. جاي دستانش اينجاست. ببين. اين نام که بهسرخي با انگشت بهديوار نگاشته شده آشناست. سيد علي اکبرموسوي خوئيني. خرداد سال گذشته سرش را براين آستانهی کوبيدند. ببين هنوز خونش اينجاست. نماينده مجلس بود. با خون خود بر اين ديوار نامش را نگاشت، هنوز پاک نشده. ببين ديوار با تو حرف مي زند. مکتوبه اي از مصلوبان پيشين است. ببين اگرسخت است و نمي تواني تحمل کني بهخودت دروغ بگو. اين طـور همـه چيــز دلپذيـرتـر مي شود. فکر کن اينجا سوئيت کوچک توست. اين ديوارهم وبلاگ اوين است. بنشين و بخوان وبه روزش کن. ببين يکي همين سلول بغلي دارد بر آن سوي ديوار مي نويسد. تو هم بنويس و بگذار ماندگارشود. چرا مي ترسي فکر مي کني ديگر آزاد نمي شوي نه اينها تشبثات است که بهخورد تو مي دهند. فکر کن اگر آزاد شوي کجا مي روي بند عمومي ايران پس بنشين در خلوت انفرادي خود و مبارزه کن. اگر اينگونه نباشي زودتر شخصيتت خرد مي شود. لِه مي شوي. هنوز بازپرس شخصيتت را مثل ته سيگار زير پايش خرد نکرده. سخت است ولي عادت مي کني رفيق. باورکن مرد مي شوي. انتخاب کن بهخود دروغ مي گويي يا بهخلق تحمل کن، يا هم، بهخود مصلحتي دروغ بگو تا جلوي دوربين ننشانندت. عادت کن. سخت است ولي عادت کن. در سکوت خود بنشين. پيش از تو هم خيلي ها اينجا آمدند و رفتند. ببين آن مورچه را که از ديوار سلول بالا مي رود. آن طرف سوسکها را ببين از درز در سَرَک مي کشند. پتو را بردار و دورت بکش. بـــوي گـَـند مي دهد ولي همين پتو بدن بزرگاني را لمس کرده. همه در اين بند بودند پيش از تو. نگذار موريانه وجودت را بجود. ببين اينجاي ديوار نوشته: لا يحب الله الجهر السوء من القول الا من ظلم.
دلتنگي نکن. هنوز اول راه است. هنوز بازپرس را نديده اي. هنوز 7 بازپرس با هم سرت خراب نشده اند. هنوز 48 ساعت ايستاده نگاهت نداشته اند. خم شدي مچ پايت را بگيري، آن قدر خون در سرت جمع شود که بههنگام برخاستن بيهوش شوي بازپرس موهايت را با مشت بگيرد بلندت کند. زير مشت و لگد لت و پار نشدي و لباسهايت پاره و خونين نشده. بازپرسي 24 ساعته نشدي هنوز. بازپرس دو پا روي کمرت نرفته هنوز. عکس يادگاري ميگرفت فکر مي کرد چه را فتح کرده انسانيتش را اگر از الآن وا دهي که نمي تواني تحمل کني. بهخود روحيه بده. هنوز سرت را در منجلاب فرو نکرده اند تا کثافت کل ششهايت را پر کند. اگر تحمل نکني اين خدايان از تو خواهند خواست از ناکرده خود توبه کني! بهدروغ اعتراف کني با فلان سفارت چه مراوداتي داشتي با فلان دختر چه ارتباطي داشتي کدام يک از اين نامها را مي شناسي برايش انشا بنويس. چرا فکر مي کني چرا آدم هستي فکرمي کني آدم هستي اعتراف کن و اگر نه تو را سلاخي مي کنم بازپرس با مشت و لگد زهرچشم مي گيرد وقتي مي گويياش تو که با دست و پايت حرف مي زني نهايت برد حرفهايت نهايت برد دست و پايت است، شروع مي کند بهسيلي نواختن. مي گويد پس با دستم حرفم را بهگوش ات مي رسانم و با پايم منطقم را در مغزت فرو مي کنم. منطق بي منطقي است. ولي جالب استدلال مي کند. البته در حد شعورش.
يکي درب را باز کرد. آري دگر صبح شده. وقت صبحانه است. يک ليوان چاي، تکه لواشي و حلوا شکري. بخور تو بايد زنده بماني. من هم اولين بار حلواشکري را با چاي تلخ در بند خوردم. اولين تجربه انفرادي است.» تلخي را با شيريني بخور.»
خوب گوش کن. صداي ناله و زجه زنان را مي شنوي. آنان هم بهناکرده ها اعتراف نمي کنند.
تو هم که اين شکنجه هاي سفيد و آن شکنجه هاي جسمي را تحمل کني تازه بند انتظار مي روي. بندِ آخرِ جهنم. ببين اينجا کمي بزرگتر از انفرادي است. نه عمومي است نه انفرادي. قوانين خاص خود را دارد. امکانات بند عمومي ماهي يکبار بهتو هم اعطا مي شود. فکر نکني اينجا بند عمومي است! تا بروي بند عمومي خيلي کار داري. مي خواهد خوشت بيايد يا نيايد. برو داخل. دوباره چشم بند را باز کن. ديدي چشمانت سريعتر بهنور عادت کرد. نگاه کن.
خداي من اينجا را ببين. دکتر کيوان انصاري، درخشندي، جهاندار. آن هم کيوان رفيعي است. همه اينجا هستند.
نه بند است ونه زنجير،همه بسته چراييم 8212 چه بند است وچه زنجير که بر پاست خدايا!
دکتر را سالهاست مي شناسم. ياد روزهاي رفته تحکيم بخير. دکتر خيلي منطقي است. مثل همان روزها. بارها شده بود پياده خيابان وليعصر را از دانشگاه علامه تا پلي تکنيک پياده مي آمديم. تحليل هايش لذت بخش بود. گالري هاي وليعصر را يک چرخي مي زديم و بحث مي کرديم. پايين ميدان مي گفتيم: حالا چي مي چسبه يک لبوي داغ. ولي آخرش بهاين نتيجه مي رسيديم، اگه يکي ببينه چي مي گه مي خنديديم و مي رفتيم. دوراني بود.
توهم بيا بنشين کنارم تا دکـتر را معرفي ات کنم، اينجا جا هست. بيـــا! در اوين براي همه جا هست. او جانباز جنگ واستاد دانشگاه اميرکبيراست. عضو شوراي مرکزي ادوار تحکيم هم هست. دکتر تعريف مي کند چگونه مقابل درب منزلش بهروشي شبه آدمربايي توسط نهادي که بعدها معلوم شد وزارت اطلاعات بوده بازداشت مي شود. تا مدتها نامش در ليست اوين هم نبود. الآن ديگر يکسالي هست که اينجاست. آري 18 سپتامبر 2006 بازداشت شد. ابوالفضل جهاندار، عضو شوراي عمومي تحکيم که هنوز هم دانشجو بود 19 آگوست 2006 بازداشت شد. کيوان رفيعي سخنگوي فعالآن حقوق بشر در ايران است 9 جولاي 2006 بازداشت شد. همه يکسالي هست مهمان 209 اوينند. اين رويه دستگاه اطلاعاتي است ابتدا بازداشت مي کند سپس اقدام بهجمع آوري اطلاعات، طول مدت بازداشت هم بسته بهسرعت تخليه اطلاعاتي و پذيرش اتهامات دارد.
شعبه ششم دادگاه انقلاب پس از شش ماه بازداشت موقت چنين حکم بدوي داده:
دکتر کيوان انصاري سه سال و نيم حبس تعزيري، سعيد درخشندي سه سال حبس تعزيري و ابوالفضل جهاندار دو سال و نيم حبس تعزيري. همه اتهامات امنيتي دارند و منتظر دادگاه تجديد نظر.
دکترکمي شاکي است از وضع موجود. مي گويد نص صريح قانون مجازات اسلامي مي گويد: هنگاميکه تحقيقات مقدماتي بهپايان مي رسد بايد قرار بازداشت موقت فک شود و فرد با سند آزاد شود که دادگاه بدوي خلاف چنين رويه اي را پي گرفت. بازداشت موقتش دو ماه بود که دادگاه تمديد آنرا نمي پذيرد و قرار بهوثيقه مي دهد. پرونده بهشعبه ديگر ارجاع مي شود و آن شعبه با نفوذ بازپرس حکم بازداشت موقت را تمديد مي کند. مي گويد اتهاماتي از داشتن ايميل محرمانه، اقدام عليه امنيت ملي و تلاش جهت تصرف صدا و سيما، تباني، جاسوسي و ارتباط با بيگانگان، تجمع و توطئه جهت ضربه زدن بهنظام و توهين بهمقامات حکومتي، در پرونده دارد.
من که اطلاعات حقوقي تخصصي ندارم هم نمي پذيرم. آموزش جهت تصرف صدا و سيما! اين را سيب زميني پخته هم نمي پذيرد چه رسد بهعقل سليم. اتهام اجتماع و اخلال بدون پايه اند و تعريف مشخص حقوقي ندارند. هر تجمعي که در محل دفتر سازمان ادوار تشکيل شود بواسطه قانوني بودن اين تشکل قانوني است و اتهامِ مصداقِ تجمع و اخلال وارد نيست. ورود بهحريم خصوصي افراد و کندوکاو در فايلهاي کامپيوتري و اتهام توهين بهمقامات با استناد بهآن کندوکاوها بهواسطه اينکه صريحا ً اعلان نگرديده فاقد وجاهت قانوني است. ببين چه راحت اتهامات واهي مي زنند. آنان اثبات نمي کنند تو گناهکاري، تو بايد ثابت کني بي گناهي!
مي گويد با کدام منطق متهم دوره محکوميت پس از تاييد اتهام را بايد پيش از تاييد اتهام بگذراند. اگر بيگناه باشد چه حتما ً بايد بگذارد بهپاي کفاره گناهان که در طول عمر مرتکب شده. راست مي گويد اين کدام خداي است که بر زمين حکم مي راند کدام ضابط قضايي است که متهم را در موعد مقرر بهدادگاه منتقل نمي کند دستگاه قضا خلاف نص صريح قانون مجازات اسلامي و خلاف بخشنامه حقوق شهروندي رييس قوه عمل مي کند. مي گويمش بهجـِد از کوزه همان برون تراود که در اوست. اين مشکل قانون مجازات اسلامي است که ضمانت اجرا ندارد يا مشکل در اسلام آقايان است اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد.
يکي از آن طرف با ايما و اشاره مي رساند که اينجا دوربين ها و شنودها همه چيز را ضبط مي کنند.
دوست ديگرم را در همان ساختمان آجربهمني معروف خيابان سميه، پلاک 180 ديده ام. گِـله دارد از اصلاح طلبان که چرا با آن همه اولدورم بولدورم هاي حفظ حقوق شهروندي و جبهه حقوق بشر و دموکراسي خواهي هيچ موضعي نمي گيرند مي گويمش، مي گويند اينها هم بازپرس هاي سابق بوده اند، نقاب مي زدند وهمين مي کردند که اينان هنوزمي کنند، حال توبه کرده و تواب شده اند، کت و شلوارمي پوشنـد، هـِـوي متال گوش مي دهند و خود را اصــلاح طلـب مي خوانند. آن ديگري خود را تکنوکرات مي خواند. مي گويند دهه 60 همه برادر بودند، ولي امروز بد جور سـه تيـغ مي کنند و ادکلن چارلي مي زنند. اينان حتي خجالت مي کشند بهفرزندانشان بگويند چه کاره بودند! بهخدا دگر حالم ازهر چه بهمن و بهمني است بهم مي خورد. من نمي دانم چرا وقتي حرف ازاصلاح طلبان مي آيد آدم ياد آخور و توبره مي افتد. شايد چون هم از آخور نظام مي خورند هم از توبره خلق. خود را احزاب دوپا که يک پا در حاکميت و پاي ديگر در جامعه مدني دارد مي خوانند! جنبش دانشجويي را هم خروس بي محل مي دانند. البته آن دم خروس ديگري است که از زيرعباي آقايان بيرون زده، ولي خودشان نمي بينند. شايد هم تظاهر بهنديدن مي کنند، با اين حال بعضي هاشان خيلي بامعرفتند ولي تشکيلاتي کارمي کنند.
مي گويمش اينجا بودي. نمي داني بيرون چه خبراست. گويي چندي است آقايان پيک بهبيت رهبري مي فرستند و از تندروي هاي گذشته اظهار ندامت مي کنند. شايد که آقا گوشه چشمي نمايد و از پل صراط تاييد صلاحيت ها بگذرند. با اين متد مي خواهند دموکراسي خواهي خود را ثابت کنند. حرف دفاع از حقوق بشر هم مي زنند. شريک دزد و رفيق قافله!
همين جناب دکتر معين کانديداي احزاب دوپا در جلسه انتخاباتي سال 84 در خيابان ويلا، در جواب پرسشم که چگونه شما که از حق دانشجويان بههنگام وزارت علوم دفاع نکرديد از حق ملت بهگاه رياست جمهوري دفاع خواهيد نمود، بهخدا قسم پاسخي نداشت. آقايان بهجاي اينکه بهدنبال خروس بي محل بگرديد دم خروستان را پاسخ دهيد. چگونه منازلتان از پايين ونک بهبالاي ونک منتقل شد گذشته خود را با صراحت نقد کنيد. دم از حقوق بشر مي زنيد، بي پرده بگوييد در برابر نقض حقوق بشر در بند 209 چه کرديد نقضي نيست يا آنان بشر نيستند
اينگونه که حقوق بشر شما شعار گرگان است در لباس ميشان. بنشينيد وفکر کنيد و پاسخ دهيد.
ببينيد!
برگ درانتهاي زوال مي افتد و ميوه در ابتداي کمال
بنگر
که چگونه افتي
چون برگ زرد يا سيبي سرخ
تو را چه شد دگرتاب تحمل نداري مي خواهي بروي هنوز بند هاي ديگر را سر نزديم. خيلي ها آنجا هستند. مجيد توکلي، احمد قصابان و احسان منصوري و چه مشتي بود نمونه خروار بس است بغض نکن. چرا چشمانت باريد
صبر کن! ببين! صدا را مي شنوي سفيــــري در نـــايي مي دمد. گوش کن. صدا از داخل مي آيد. مي شنوي وقت نماز است. آنان هنوز از سجاده ها، سر برنگرفته اند.
ياري اندرکس نمي بينم، ياران را چه شد دوستي کي آخر آمد، دوستداران را چه شد
تو هم شنيدي چه گفتند حالا اگر مي خواهي برو، ولي قول بده هر آنچه ديدي براي همه تعريف کني. بگويي چگونه دختـــران و زنــان جوان را هم اذيـت مي کردند، دشنـام مي دادند و بهبـاد کتک مي گرفتند. بهحرمت اشک هايي که بر شيون آنان در خلوت خود ريختي بگو. قسم بهنگاه آن چشمهاي منتظري که بهاميد بازگشت پدر و مادر خود بهدر دوخته شده بگو. سوگنـد بهنفس هاي بهشمارش افتاده پدران و مادراني که اميد بهآغوش کشيدن فرزندانشان را باري ديگر دارند بگو. بهحرمت خون بيگناهاني که سحرگاهان بهتپه هاي اوين در خون خود غلتيدند بگو. قسم بهآه عقايدي که در حسينيه اوين چوبه هاي دار را آلاييدند بگو. شاهد بودي وديدي، حال که رهيدي بهوجدانت قول بده که حرمتِ آزادي را با افشاي هرآنچه در اين بند مي گذرد پاس داري.»