|
|
|
|
|
متن خبر :« دکتر محمد ملکي، استاد و اولين رئيس دانشگاه تهران بعد از انقلاب ۵۷، دانشگاه را سردمدار مبارزه و پيشقراول حرکت هايي مي داند که به پيروزي انقلاب منجر شد. او ضمن انتقاد از گروهي که به فرجام رسيدن انقلاب را به نام خود مصادره کرده اند، مي گويد: “بگذاريد بعضي ها از گذشت زمان به نفع خود سوء استفاده کنند اما تاريخ هميشه گواه زنده ايست”. متن گفتگو با محمد ملکي در پي مي آيد. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:33 توسط دبير
|
|
||
|
|
|
|
|
درخشش نام حنيف در آن روزگار جو غالب اين بود كه انقلابيبودن، يعني مخالف خدا و ضدمذهب بودن! و ضمناً اعتقاد به اسلام داشتن، يعني مدافع استثمار و مدافع طبقات بودن! حالا اگر نه فئوداليسم، بورژوازي يا خردهبورژوازي! اين فرمول كه از قول بنيانگذارمان ميشنويم «در زمينههاي اقتصادي اجتماعي مرزبندي اصلي، نه بين باخدا و بيخدا، بلكه بين استثمارشونده و استثماركننده است»، بهظاهر حرف سادهيي است. اما همهٌ حرف در همينفرمول بود. درخشش و شكوه تاريخي، كه در اسم حنيف متجلي است و بذر مجاهدين را كاشت، از همينجاست. يعني كه گروهي اندك، منهاي هرگونه امكانات، يكچنين قدم تاريخي بزرگي برداشتند… ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:56 توسط دبير
|
|
||
|
|
|
|
|
به راستي موسي شير آهن كوه مردي بود سر سخت و استوار و سازش ناپذير كه حقا در يكي از سياه ترين ادوار تاريخ ايران غيرت و غرور و بي باكي و عزم جزم يك خلق رزمنده و قهرمان را خود منعكس ميكرد. با اعتماد به نفس و با اآن چنان شخصيت مستحكمي كه در بخراني ترين شرايط باز هم صبور و آرام و مطمئن، كنترل خود و امور تحت فرماندهي اش را حفظ مي نمود. از آن گونه مردان كه در ظاهر هيچ نمود و داعيه اي ندارند، اما به هنگام سختي و محنت و در ساعت رزم آوري آنچنان ميدرخشند كه گويا لنگر استوار كشتي در مسير پر توفانند. مرداني با يك دريا از پاكترين، بي آلايش ترين و معصومانه ترين عواطف شفاف و زلال انساني كه هر ظلمت و تيرگي را در امواج نگاه نجيب خود شستشو داده و محو ميكنند يا در اعماق جنگل بردباري و حلم خود مخفي مي نمايند مسعود رجوي بهمن 62
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 19:45 توسط دبير
|
|
||
|
|
|
|
|
بنام خدا وبنام خلق قهرمان ايران به ياد اولين شهيد و با ياد آخرين شهيدي كه تا اين ساعت به خاك افتاده است. حلقاتي سرسخت و پولادين از زنجير انسانهاي انقلابي و طراز مكتب كه مشعل آزادي و آگاهي را به ديار محرومان ارمغان ميبرند. ستارگاني در سپيده دم و يا خورشيدهايي در نميروز، كسانيكه ظلمات تحقير اين ميهن را پذيرا نشدند. بگذار تا دشمنان بيروني و دروني هر چقدر ميخواهند ستارگان بخت ما را به زمين بكشند ولي ما باز هم آسمان را غرق ستاره ها خواهيم كرد. آسمان را غرق ستاره ها خواهيم كرد با اختراني شبگرد مصاديق طارق همان تابندگان شب سوز و ظلمت سوز همچون احمد رضايي و يا با اشعه نميروز گلبرگهاي خورشيد پرتو هاي جهل روز همچون عباس عماني. بيچاره شب پرستان تيغ به كف ههلهله زن با سلاله خورشيد و با نسل ايمان چه خواهند كرد گوهر چه ميخواهند در پيچ و خم تاريك تاريخ به كمين خورشيد بنشينند تا اسيرش سازند بكشانندش و در لجه خون اندازند ولي خورشيد در اسارت هم خورشيد است و از شهادت هر خورشيد نيز هزاران ستاره برخواهد خواست. جنگلي رويان از ستاره ها با ريشه هايي در اعماق قلوب توده ها همه اونهايي كه از جهل و بندگي از اسارت و بيگانگي متنفرند و به يگانگي و رهايي عشق ميورزند پس چه كسي و كدام قدرت خواهد توانست ما را بخشكاند و بسوزاند واي بر اونها اگر ميدانستند كه در كمينگاه تاريخ چه خورشيدهايي در شرف انفجار و تولدند. بي ترديد روزي تمام فضاي ظلمت پهنه خورشيد گدازان خواهد شد. اي بخون خفته شهيدان به شما باد سلام اي كفن پوش عزيزان به شما باد سلام ******* پس كجاييد اي مسلمونها؟ مگر نميبيند چه به روز ما و هوادارانمون و خونواده هامون ميارن؟ مگر دائما تكرار نميكرديد از قول رسول خدا “ در گوشه و كنار دنيا اگر كسي مسلمونها رو به كمك بطلبه ولي اجابت نكنن مسلمون نيستن“ يا المسلمين پس كجايين؟! چرا صداتون در نمياد؟! الله اكبر مگر نميبينيد كه چطور هوادران ما رو سر ميبرن در نظام جمهوري اسلامي پس چرا سكوت پيشه كردين؟ مگر گناه ما چيست اي كسانيكه گوش داريد؟ مگر ما چه كرديم جز تحمل رنج و اسارت؟! ولي بگذاريد تصريح بكنيم : واي به روزي كه تصميم بگيريم مشت رو با مشت و گلوله رو با گلوله پاسخ بديم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:35 توسط دبير
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتگو با برادر مجاهد ابوالقاسم رضايي بهمناسبت سي و ششمين سالگرد شهادت مجاهد كبير احمد رضايي (به نقل از نشريه مجاهد سال 85) خبر شهادت احمد را كي و كجا شنيديد؟ الان 28سال از آن زمان ميگذرد. من آنموقع در اتاق عمومي زندان اوين بودم. هنگام شهادت احمد حدود 6ماه از ضربهٌ اول شهريور سال1350 ـ كه بهدستگيري بيش از 90درصد كادرهاي سازمان منجر شدـ ميگذشت. بههمين خاطر بهجز تعداد اندكي بقيهٌ زندانيان را از سلولهاي انفرادي بهاتاق بزرگتري، كه زندان عمومي نام داشت، منتقل كرده بودند. بهنظرم آنموقع حدود 40ـ42 نفر از مجاهدين، در يكي از اتاقها با هم بودند. بهجز حنيفنژاد و مشكينفام، ساير اعضاي مركزيت آنموقع سازمان از شهيدان بنيانگذار سعيد محسن و اصغر بديعزادگان تا بهروز باكري، علي مهيندوست، محمد بازرگاني، ناصر صادق، محمود عسگريزاده و برادر مسعود آنجا بودند. بقيه هم يا در زندان قزلقلعه يا ساير بازداشتگاههاي موقت بهسرميبردند. درواقع بازجوييها تمام شده بود و منتظر محاكمه دردادگاههاي نظامي بوديم. هنوز آثار شكنجه روي بدنهاي بچهها به وفور وجود داشت. بديعزادگان كه بازجويان شهرباني كمرش را با اجاق برقي سوزانده بودند نميتوانست درست راه برود. عدهيي مجروح و تيرخورده داشتيم. بچهها را بعد از ماهها در سلولبودن تازه جمع كرده بودند. در اين اتاق عمومي از فرصتي كه وجود داشت، استفاده ميشد تا بهسرعت ضربهٌ اول شهريور جمعبندي شده و علت آن مشخص گردد. از صبح تاشب همه مشغول بودند چون معلوم هم نبود كه اين جمع تاچه زماني پابرجاست و كي دوباره ساواك همه را از هم جدا ميكند. ولي مشخص بود عدهيي را اعدام ميكند و عدهيي هم بهحبسهاي طولانيمدت محكوم و تبعيد ميشوند. چون بازپرسي عدهيي شروع شده بود و اغلب اتهاماتي كه دادستان زده بود جرمش اعدام يا حبس ابد بود. مدت زمان زيادي نبود كه رضا توانسته بود از زندان فرار كند و همهٌ بچهها از اينكه تجربيات زيادي را باخود بهبيرون برده بود خوشحال بودند. بهكارگيري تجربياتي كه رضا به بيرون برد و به سازمان منتقل كرد باعث شده بود كه دستگيريهاي اعضا و هواداران مرتبط با سازمان متوقف شود. زندان بود و شرايط سخت حاكم برآن. در اوين نهملاقات داشتيم و نه از روزنامه و راديو خبري بود. ما را از جهان بيرون قطع كرده بودند و فقط فشار بود و فشار. رابطهٌ ما بابيرون هم از طريق همين ساواكيهاي جاني برقرار ميشد. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:32 توسط دبير
|
|
||
|
|
|
|
|
یازدهم بهمنماه 1350، احمد رضایی از مسؤلان برجسته سازمان مجاهدین خلق ایران, در یك درگیری با مزدوران ساواك در خیابان غفاری تهران به شهادت رسید. هرچند كه احمد رضایی طی سال های قبل از 50، مسئول ارزندهای در تشكیلات مجاهدین بود اما اوج شكوفایی شخصیت انقلابی او بعد از ضربه شهریور 50 بود كه نقش ویژهای در بازسازی تشكیلات مجاهدین پس از دستگیری كادر مركزی این سازمان در شهریور سال 50, در خارج از زندان ایفا كرد. از سوی دیگر, نبرد و شهادت قهرمانامهٌ احمد، كه اولین شهید این سازمان در زمان دیكتاتوری سلطنتی بود, تأثیر بسیار انگیزانندهیی برجای گذاشت و به مبارزان راه آزادی نشان داد كه برای رهائی و آزادی یك خلق اسیر از دست یك رژیم دیكتاتور و حفظ اسرار خلق باید خویش را فدا نمود. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 0:57 توسط دبير
|
|
||
|
|
|
|
|
اولين بار كه ديدمش توي زندان بود. يعني من توي زندان بودم و موعود نوجووني دوازده – سيزده ساله بود كه مي اومد ملاقات پدرش. اولين بار توي سالن ملاقات ديدمش، كم حرف و آروم بود،اما توي چشمهاي معصومش كلي حرف نزده داشت. ملاقاتهاي ماهانه و هفتگي،زمينه اي شد براي آشنايي ما با موعود. موعود دوست كوچيك من و تمام همزنجيران پدرش بود. سالها گذشت و من از زندان آزاد شدم. پدر موعود هم در جريان قتل عام سال 67 به شهادت رسيد. حالا موعود جوون رشيدي شده بود و دوستي اون با دوستان پدرش همچنان ادامه داشت. اون حرفهاي نزده اي كه از كودكي توي چشمهاي موعود نهفته بود،حالا تبديل به رازي آميخته با خشم و جسارت شده بود. موعود ميخواست يه كاري بكنه،ميخواست بهسئوالي هميشگي پاسخ بده. راهي بود كه رهرو ميخواست. پرچمي بود كه از پدر به ارث رسيده بود و حالا پرچمدار ميخواست. يادمه توي يكي از روزهاي سرد اواخر ديماه،توي تهران ديدمش. از نگاهش فهميدم چيزي رو ميخواد باهام درميون بذاره. بهش گفتم بگوموعود! گفت ميدوني هيئـت ويژه ملل متحد اومده ايران؟ گفتم آره،گاليندوپلو مي گي؟ گفت آره. ميخوايم با خونواده هاي شهدا بريم جلوي دفتر سازمان مل تحصن كنيم. گفتم جدي نميگي. گفت چرا،هيچوقت اينقدرجدي نبودم. گفتم مي گيرنت. اين آخوندا سازمان ملل و فرستاده و اين حرفها نميشناسن. خيلي بي رحم تراز اين حرفهان. گفت ميخوام برم جلوي دفتر سازمان ملل همينو بگم. ميخوام همين بيرحمي رو فرياد كنم. من خونخواه پدرمم. هيچي نداشتم بهش بگم. موعود بزرگ شده بود و حالا از دوستان از پدرش هم جلو زده بود. روز دوم بهمن،موعود رفت و توي اون زمستونِ سرد وسياه. از ايمانش به شكفتن گفت. از اون روز تا امروز ديگه موعود رو نديدم. پاسدارانِ سرما،غنچه نوشكفته ما رو چيدن و بردن. موعود همون بنفشه اي بود كه زمستان شكست و رفت. به فاصله كوتاهي بعد از اون تحصن، موعود به همراه بسياري از متحصنين دستگير شده بعد از تحمل شكنجه هاي بسيار اعدام شد و پرواز باشكوهش گواه ديگه اي شد براي اثبات نقض حقوق بشر در سرزمين اسير ما. سلام به موعود و سلام به تمام موعودهايي كه نميذارن حس آزاديخواهي تو ميهن ما بميره. سلام به موعود و همه كبوتران خونين بالي كه پيغام رسانِ مقاومت و پايداري ان. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 0:41 توسط دبير
|
|
||
|
|
|
|
|
هميشه هر كس ميخواد از جاش تكوني بخوره، وقتي ميخواد تن به شرايط موجود نده و قيام كنه، اول ممكنه با مشكلاتي مواجه بشه. يكي از اونها خانواده و پدر و مادره. عشق به پدر و مادر اگر چه طبيعت انسان و شايسته انسانيت اونه، اما اگر گاهي جاي عشق بزرگتري رو بگيره ميتونه مثل يك مانع عمل كنه. اين همون قصه معروف مادر يا ميهن هست كه ممكنه خيليها در معرض اون باشن. از شما ميپرسم بخصوص ازشما جوونها. از شما كه هراز گاهي توي تظاهراتها، توي دانشگاهها با شعارهاتون با حرفهاتون با مشتهاتون خشم و اعتراضتون رو بروز ميدين. تا حالا شده از پدر و مادر يا يكي از نزديكانتون بشنويد كه : “ بچه ، كلاه خودت رو بگير كه باد نبره. از دانشگاه اخراجت ميكنن ميندازن زندون. سياست پدر و مادر نداره. روزگارت رو سياه ميكنن... “ منكه خودم زياد شنيدم. اما راستي چي جواب دادين؟ نه جغ شباهتمان را درخت باروري كه يك بدان سال افتاده است از ثمر كين ساليان دراز است كين حكايت فقر حكايتي ست كه تكرار ميشود مكرر نه فقر، باش بگويم چيست تا داني رقيق مايه درختي كه ميشكوفد بر در آن وقاحت شورابه كز خجالت آب به تنگ وادي بر خاك تن زند آذر تو هم به پرده مايي پدر مگردان راه مكن نواي غريبانه سر به زير و زبر چه تو اوفتاده چه تو اوفتاده كه ميترسي ار گشايي چشم تو را مس آيد روياي پر تلالو زر چه تواوفتاده كه ميترسي ار بخود جنبي ز عرش شعله در افتي به فرش خاكستر به وحشت اينكه بيفتي ز تخت چوبي خويش به خاك ريزدت احجار كاغذين افسر؟ تو را كه كسوت زرتار و زرپرستي نيست كلاه خويش ميپرستي چه مينهي بر سر ترا كه پايه بر آب است و كار مايه خراب چي پي فكندن در سيل وار اين بندر؟ تو كز معامله جز باد دستگيرت نيست حديث باد فروشان چه ميكني باور حكايتي عجب است اين نديده اي كه چه سان به تيغ كينه فكنددمان به كوي و گذر چراغ علم نديدي به هر كجا كشتند زدند آتش هر جا به نامه و دفتر زمين ز خون رفيقان من خز آب گرفت چنين به سردي بر سرخي شفق ننگر يكي به دفتر مشرق ببين پدر كه نوشت به هر صحيفه سرودي ز فتح تازه بشر بدان زمان كه به گيلان به خاك و خون غلطند به پايمردي ياران من به زندان رفت مرا تو درس فرو مايه بودن آموزي؟ كه توبه نامه نويسم به كام دشمن بر؟ نجات تن را زنجير روح خويش كنم ز راستي بنشانم فريب را برتر ز صبح تابان برتابم اي دريغا روي به شام تيره دور از سفر سپارم سر قباي حيله به مسكوك قلب بفروشم شرف سرانه دهم وانگهي خرم جل خر؟ مرا به پند فرومايه جان خود مگزاي كه تفت نايدم آهن بدين حقير آذر تو راحت جان گير و من مقام مصاف تو جاي امن و امان گير و من طريق خطر |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 0:39 توسط دبير
|
|
||
|
|
|
|
|
- اجلاس شورا تحولات سياسي، اوضاع جوشان اجتماعي، بحرانهاي حاد حكومت آخوندي و دستاوردها و موقعيت مقاومت را مورد بررسي قرارداد. دراجلاس شورا، محمد قرباني،قهرمان مليپوش كشتي ايران، مدال طلاي قهرماني جهان خود در سال 1971 را،به رئيس جمهور برگزيده مقاومت اهدا كرد اجلاس میاندورهیی شورای ملی مقاومت در روزهای22، 23و 24دی با حضور خانم مریم رجوی، رئیسجمهور برگزیده شورا برگزارشد. درآغاز جلسه، سرود ای ایران ای مرز پرگهر سرود رسمی شورای ملی مقاومت خوانده شد. آنگاه خانم رجوی طی سخنانی بر موقعیت شورای ملی مقاومت ایران به عنوان یگانه آلترناتیو دموكراتیك برای رژیم استبداد مذهبی- رژیمی كه نه تنها دشمن آزادی و استقلال و پیشرفت ایران، بلكه دشمن بشریت معاصر است- تأكید كرد و گفت: ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 9:56 توسط دبير
|
|
||
|
|
|
|
|
اولین سخنرانی مسعود رجوی پس از آزادی از زندان مسعود رجوی تنها بازمانده مركزیت اولیه سازمان مجاهدین خلق ایران,كه همراه با آخرین دسته از زندانیان سیاسی به همت خلق قهرمان از شكنجهگاه های رژیم شاه آزاد شده بود، در روز چهارم بهمن سال 1357 اولین سخنرانی خود را در حضور ده ها هزار تن از مشتاقان دیدارش، در مسجد دانشگاه تهران ایراد نمود. مسعود رجوی در این سخنرانی گزارش كوتاهی درباره 14 سال فعالیت سازمان مجاهدین خلق ایران و هفت سال اسارت و زندان به مردم ایران ارائه نمود. رجوی بر حرمت كلمه آزادی تأكید كرد و انحصارطلبیهایی تحت نام اسلام را محكوم دانست. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 9:48 توسط دبير
|
|
||